تبلیغات
*عمارتخانه طرلان بانو و غرغرالدوله*

*عمارتخانه طرلان بانو و غرغرالدوله*
*لحظه ها عریانند ... به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز*
نویسندگان
سلام خدمت همه رفقا همه دوست داشتنی ها از دم .چقدر خوشحالم کردین از خودتون برام نوشتین احساس کردم اینجا روح داره و فقط ارتباط یه طرفه نیست وقتی از خودتون گفتین هم فهمیدم  کی  با چه سن و سال و حرفه و  رشته ای منو میخونه هم کلی بهم انرژِی دادین و الان من یه طرلان بسیار مشعوف از داشتن رفقای گلی چون شما هستم ..... هنوز یه تعداد کامنت تایید نکردم که حتما انجام میدم. خوبین عشقولیا؟ خداروشکر که هستین .ایشالا حال تک تکتون خوب باشه
 خب بریم سراغ روزمرگی های من که اینجا ثبت میشه برای اینکه واسه دل خودم یادگار بمونه و البته کلی دوست خوبم در کنارش پیدا کنم
  نمیدونم یه روز یا دو روز بعد اخرین پست بود  دوستای کیان ازش خواسته بودن یه برنامه پیک نیک مجردی بزارن منم استقبال کردم و وسایل پیک نیک مثل لیوان و کتری اتیشی و چای و قند و تنقلات رو  با یه سری خرت و پرت دیگه رو اماده کردم ببره . چند روز قبلشم سیب زمینی مخصوص رو اتیشم خریده بود ناقلا انگار پیش بینیش هم کرده بوده هیم میگفت میخوای نرم؟گفتم نه خیلی هم عالیه برو چرا نری برو خوش بگذرون .پیش خودم میگفتم ممکنه نی نی بیاد وقتش برای گذروندن با دوستاش کمتر بشه پس بزار حالا که میتونه و میشه بره کیف کنه ...کیان رفت و منم سرگرم کتاب خوندن و گه گداری اینستا و یا قابل های صوتی دکتر هلاکویی بودم   هوا  تاریک  بود رفت چون قرار بود برن اتیش روشن کنن و دور اتیش بشینن و بخونن و گپ بزنن و چایی بخورن  البته اینجا که رفتن نزدیک همون باشگاه تیرانداری هست که چند وقت پیش ازش نوشتم .تقریبا با خونه 40 دقیقه فاصله داره .خوبی این شهر به اینه که اگر بخوای بری یه جای خوش اب و هوا از از  هر نقطه از شهر نهایت چهل تا یک ساعت  تو راهی مثلا بخوای بری دم رودخونه یا حتی تو ارتفاعات و جای سرسبز نسبتا نزدیکه  بهت ...اینه که میدونست هروقت زنگ بزنم زود  میرسه خونه و خیالش راحت بود...وقتی هم اومد فول شارژ بود و کلی هم بو اتیش میداد من تو تخت داشتم کتاب میخوندم و بهش گفته بودم کلید برداره اونم مثلا تک پا تک پا اومد منو بیدار نکنه که دید من بیدارم و از انرژی شروع حرف زدنش فهمیدم کلی خوش گذرونده و بعدا شروع کرد تعریف کردن که وای چقدر از دست علی خندیدیم و ال شد و بل شد و بعدم رفت دوش گرفت که حسابی خونه رو بوی دود برداشته بود ..فرداش که پنجشنبه میشد رفتیم تهران کیان دوباره  میخواست بره پای سمنوی نذری یکی دیگه از فامیلا که دوستشم میشد .قبلا گفتم نذر سمنو رو اتیشش مخصوصا خیلی نیرو کمکی میخواد و موقع پختنش بانی سمنو از کسایی که فکر میکنن میتونن اون شب کمک باشن درخواست کمک  میکنه .کیان هم ظاهرا اونجا کنار بقیه بهش خوش میگذره این شد که دوباره ما رفتیم تهران و قرار بود 12-1 در دیگ رو بزارن و مهم اون سه چهار ساعت اخرش بود که باید مواظب میبودن سمنو ته نگیره ...کیان منو گذاشت خونه بابا اینا و یه سلام خدافظی  سرپایی کرد و رفت منم شب موندم خونه بابا اینا  و  خیلی وقت بود شب نمونده بودم اونجا و بهم چسبید بعد وقتی  
.دیگه مامانم از هر دری حرف میزد و گاهی هم گریزی میزد پس کی خرید سیسمونی رو شروع میکنی ؟ تصمیم گرفتیم فرداش بریم خیابون بهار ببینیم دنیا دست کیه که فرداش هم زیاد انرژی خرید کردن و راه رفتن نداشتن راستش سنگین شدم و تازگیا کمردم گرفتم که خیلی اذیتم میکنه این شد که کلا بیرون رفتن رو منتفی کردیم .کیانم شب  بعد سمنو پختن رسید خونه زنگ زد تا 1:30  شب پای سمنو بوده و هلاک شده بوده از خستگی کنار هرم اتیش و هم زدن بی وقفه  حس نداشت دیگه... صبح جمعه هم با مامیش رفتن سرخاک باباش خیلی وقت بود نرفته بودن یک ماه بیشتر شاید ...منم همینطور البته ...

دیگه کیان هم عصری 4-5 اومد خونه بابا اینا و تا 11 شب بودیم کلی مامان رو قسم و ایه دادم یه غذای سبک درست کن مثل کوکو سبزی اتفاقا سبزیشم تازه گرفته بود داده بود براش خورد کرده بودن و عطرش کل خونه رو برداشته بود گفت اخه کوکو بده گفتم بابا کجاش بده خیلی هم عالیه  ماهم خیلی دوست داریم .مامان من هنوز بعد 8-9 سال که از ازدواج ما میگذره با کیان رودربایستی داره  و خودش رو همیشه موظف میکنه غذای حتما پلو خورشتی  بزاره جلوی کیان البته کیان خیلی سعی کرده این ساختارو بشکنه کلا نسبت  به اون زمانا خداروشکر خیلی باهم راحت تر شدن اما باز خمیره هیچ کسی رو نمیشه عوض کرد به خصوص که به یه کاری باور داشته باشه  که اون کار درسته ...ده بارم وقتی میزو چید از کیان عذرخواهی کرد ببخشید شام ما کوکو سبزیه اخه طرلان نزاشت من شام بپزم منم هی نگاش میکردم که یعنی چی اخه مادر من ...
راستی مامان قبل رسیدن کیان گفت طرلان میخوام برای این اتاق تخت بگیرم که تو و نی نی راحت باشین راستش نمیدونم قبلا گفتم یا نه اما برای اینکه یه تجسمی نسبت به خونه پدر من داشته باشین اینو میگم ما 13 14 سال پیش خونه ویلاییمون رو کوبیدیم و تبدیل به اپارتمان کردیم که اونم من خل باعثش شدم و خیلی اصرار کردم که بابام اینکارو کنه اینکه چرا اصرار کردم  بزارین به حساب خل بودن اون موقعم....بعد قرار بود همه واحدها رو بفرشیم بریم یه جای بزرگتر کلا تو یه منطقه دیگه حالا ماجراش بماند اما از ساخت خونه خوشمون اومد این شد که نرفتیم و دو واحد اپارتمان رو برای خودمون برداشتیم که بشینیم یه واحد منو داداشم یه واحد مامان و بابا و کلاازین نظر خیلی راحت بودیم ،بعد ازدواج من, اتاق من به قوت خودش باقی موند غیر یه سری تغییرات کوچیک که مثلا بابا اونجا رو کرد اتاق مطالعه اش و دوتا  کتابخونه دیگه هم اضافه کرد و موقع استراحت ظهرگاهیش هم میره همون جا میخوابه  داداشمم همونجا اتاق بغلیشه, واحد مامان بابا هم دو خوابه که یه خوابش خودشونن یه خوابشم که فقط کمد دراوره و دیگه تخت نذاشتن این بود که مامانم میخواست یه تخت بخره برای اون اتاق که بعد از به دنیا اومدن نی نی دوره نقاهت بعد زایمان  ما تو واحد خودشون باشیم  چند جا تو سایت مایتا دنبال تخت گشتیم و در نهایت یه تخت انتخاب کردیم که تا مامان زنگ زد سفارش داد بیارن کیان از راه رسید و گفت خب چه کاریه خب ما یه تخت یه نفره اضافه داریم که هروقت خواستیم اتاق نی نی رو بچینیم اون تخت رو باید رد کنیم همون رو بیاریم تهران دیگه دوباره زنگ زدیم سفارش رو کنسل کردیم و قرار شد بریم باربری بپرسیم ببینیم چقدر میگیرن و ارزش فرستادن تهران داره یا نه....  راستی کیان وقتی رسید یه ساک کادویی داد دستم که وقتی بازش کردم کلی جیغ کشیدم از خوشحالی .. اخه مامان کیان برای نی نی کلی لباس خوشگل بافته بود از شلوار و پلیور و پاپوش و کلاه و  یه  دونه  هم سرهمی انقدر هم بامزه شده بودن که من گریه ام گرفت از ذوقم .اینکه رفته بود یه ساک خوشگل کادویی هم گرفته بود که مثلا فانتزیش کنه بیشتر خوشحالم کرد زنگ زدیم منو مامان تشکر کردیم و گفت میخواستم هفته بعد که خودت اومدی بهت بدم گفتم بزار زودتر بدم خوشحال شی گفت دیگه چی ببافم براش و میخوام پتو ببافم خوبه؟ و دیگه من حسابی خوشحال شدم...
خلاصه این از این... شام و خوردیم و مسابقه شعر یادت نره کانال من. و تو رو دیدیم و مامان دوباره کلی شام کشید بیارم برای فردا ناهارم و میوه برای تو راه گذاشت و راهی خونمون شدیم ..گفته بودن جاده قراره برفی باشه اما تا جلو در خونه برسیم فقط چند جا هوا بارونی و مه شد ...اما فرداش که 7 بهمن میشد هوا منقلب بود از شبش شروع کرد برف اومدن اونم چه برفی دیدنی .... کیان صبح انقدر ذوق و شوق داشت که نگو و نپرس گفت بیرون کار داره میره و زود میاد منم همش جلو پنجره ذوق میکردم و البته همش دلم میخواست الان زیر برف باشم رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون و از موهام داشت چیلیک چیلیک اب میچکید که کیان زنگ زد طرلان من تا پنج دقیقه دیگه  میرسم جلو در حاضر شو بریم برف بازی گفتم حموم بودم باید خودمو خشک کنم که ظرف چند دقیقه بدو موهامو خشک کردم و ده تا لباس پوشیدم و پریدیم بیرون ..وای چه سر سره بازی بود خیابونا ،ما هم زدیم تو کوه و کمر هرچیم میگفتم کیان این مسیر خیلی برفیه برگردیم گفت مزه برف به اینه که از شهر خارج شی میخوام ببرمت یه جا که اش بخوریم .اینجایی که میگفت یه جای باصفایی بود که کنارش یه امامزاده بود و اش هاش  معروف بود  اما تو ارتفاعات بود تقریبا ....خلاصه چند بار ماشین تو برف گیر کرد اما کیان با پررویی تموم گفت من یا یه کاریو شروع نمیکنم یا تا تهش میرم
  دیگه رفتیم بالاخره رسیدیم و اشش تو سرما و هوای  برفی به نظرم خیلی خوشمزه  ترم بود  .بعد دیدم کلی سگ اون اطراف میچرخن  که معلوم بود گرسنه ان اما هیچی نداشتیم بهشون بدیم این شد به کیان گفتم رفت براشون بیسکوییت خرید خب دیگه چیز دیگه نبود منم شیشه رو دادم پایین و از تو همون ماشین شروع کردیم غذا دادن که رفته رفته تعدادشون بیشتر شد و دوباره به کیان گفتن بره باز بخره طفلکهای من اتقدر گرسنه بودن که انگار داشتن گوشت ماهیچه میخوردن بس با ولع میخوردن .کیانم رفت و دو تا چایی با کیک و بیسکوییت برای خودمون و یه بسته دیگه برای اونا گرفت ...خلاصه وقتی داشتیم برمیگشتیم حس خوبی داشتم دیگه انقدر خورده بودن که هیچ کدوم اخر سریا میل نداشتن روز خوبی بود طفلکا از گرسنگی به بیسکویتم راضی بودن البته خبر دارم که سگ این چیزارو دوست داره 
 دیگه  کلی تو برفا انرژی گرفتم و اومدم خونه دیگه بیهوش شدم  کلاس سه شنبه که نگار گی بود رو نرفتم چون کلی کار دانشگاهی داشتم از وارد کردن نمره و اعلام نتایج  دیگه خونه بودم  چهارشنبه 11 بهمنم با کیان رفتیم دانشگاه و بعد دانشگاه کیان گفت  پایه ای بریم املت محلی بزنیم ؟گفتم اره که پایه ام دوباره زدیم تو دل طبیعت و جاده کوهستان و کلی از دیدن کوه های پوشیده از برف کیف کردیم و  جای همتون خالی املت قهوه خونه ای خوردیم اینجایی که بیشتر اوقات میریم از شهر نیم ساعتی فاصله داره یه چای خونه بین یه جاده کوهستانیه که مردم عادی کمتر میرن شاید چون جاش دوره یکم اما انقدر تر و تمیزه صاحب چای خونه که حد و حساب نداره همه جا بوی تمیزی و اب میده منم هم غذاش هم منظره ای که میشینیم رو به درختا و کوهستان تو فصای باز چیزی میخوریم رو خیلی دوست دارم کیانم هروقت میخوادمنو خوشحال کنه میگه بریم پیش مش اسمال؟ خلاصه املت رو خوردیم یه چایی هم روش و بعدم برگشتیم کیان منو گذاشت خونه و رفت کار داشت.چند روزی بود ماشین حسابی به خرج و تعمیر افتاده بود  و رفت ماشین رو نشون بده ...منم اومدم خونه و دراز کشیدم که کیان رسید از دیروزش گفته بود که یکی از دوستاش نقد فیمی از کافکارو تو فلان سینما داره مارو هم دعوت کرده  دیگه ساعت 4 پاشدم یه چایی کیک خوردیم و حاضر شدیم رفتیم جلو در یکی از دوستای کیان که خونشون کوچه روبرویی ما میشه هم اومد گفت ماشینش تعمیرگاهه اونم قرار بود با ما بیاد برای دیدن فیلم وخلاصه سه تایی رفتیم و یکمم دیر رسیدیم و فیلم شروع شده بود و همه تماشاچی ها هم یا سینما خونده بودن یا کلا اهل فیلم و نقد فیلم بودن اینو البته اخر سر متوجه شدم .تا نشستیم دیدم صندلی عقبی ما یکی دیگه از دوستای کیانه که خیلی اهل فیلم هست سلام علیک کردیم و نشستیم ....فیلم ازین فیلمهای معروف بود ...کیان سریع سرچ کرد و یکسری اصلاعات راجب فیلم گرفت و بعدم داد من بخونم ...ازین فیلما که مفهومیه و کلا سر و تهش معلوم نیست البته اون دوستش که اهل فیلم بود کلی بعدا راجب  فیلم حرف زد کلی هم صحنه .ماچ و بوسه داشت که من از خجالت جلو این همه ادم اب شدم  تا اون روز صحنه های ماچ و بوسه و چیزای دیگه رو بین دویست تا ادم ندیده بود اولین صحنه رو که نشون داد منو کیان شوک شدیم که چطور اجازه داره پخش کنه اما این دوست کیان که اجازه پخش فیلم رو گرفته بود با هما هنگی از قبل اینکارو کرده بود  چون این سینمایی ها فیلم رو از یه زاویه هنری میبینن و کلا دیدشون با عوام فرق داره این بود که انگار برای همه عادی بود البته برای ما هم بعد دو سه تا صحنه عادی شد دوست کیان  خودشم تحصیل کرده ایتالیا بود و کلا اونجا زندگی و کار  میکنه و خیلی براش مهم نبود  که اون قسمتها رو سانسور کنن...

یواش یواش کمردرد من از نشستن زیاد رو صندلی  شروع شد این شد که به کیان گفتم من نمتونم بشینم میرم ته سینما وایسم..کیانم هر از گاهی بر میگشت نگاه میکرد میگفت بیام ؟منم میگفتم نه اونم رفت کنار دوستش صندلی عقب نشست و دیگه خلاصه فیلم تموم شد و بعد فیلم هم همون که مارو دعوت کرده بود رفت پشت تریبون کلی فیلم رو نقد و بررسی کردن و هرکی هر سوالی داشت هم پرسید  من به شخصه هیچی نمیفهمیدم چون از میزانسن و نمیدونم اصطلاحات تخصصی فیلم حرف میزدن که خب برای من اشنا نبود بعدم بیرون تو لابی پذیرایی با چایی و شیرینی کردن و با دوستای کیان وایسادیم به حرف زدن و دیگه بعد چند دقیقه از همه خدافظی کردیم و اون دوستش که میخواست بره تعمیرگاه رو گذاشتیم جلو مکانیکی و برگشتیم خونه
 خانمهای همین دوستای کیان واسه دیدن فیلم نیومده بودن تو گروه خانمانه ای که داشتیم برنامه گذاشتیم پس  فردا جمعه اش بریم صبحونه بیرون که فقط یکیشون گفت اکی  هست همون که همسایه کوچه  روبرویی میشه که یه دختر 7 ساله ام داره  بقیه هم گفتن جمعه شوهراشون که دوستای کیانن تا لنگ ظهر خوابن و برای صبحونه بیدار نمیشن ..اما ما برنامه رو خودمون چیدیم و فرداش برای ساعت 9 قرار گذاشتیم جلوی در دوستم هم با خواهرش و شوهر و بچه خواهرش اومدن . دوست کیانم گفته بود میخواد املت اتیشی بهمون بده تو پارک کوهستانی ...راستی ماشینمون هم  پنجشنبه گذاشتیم مکانیکی چون حسابی همه چیش قاطی پاتی شده بود و ظاهرا چند روزی ماشین کار داشت  تو این اوضاع احوال ظاهرا 3 -4 تومنی هم خرج گداشته رو دستمون.این شد که با ماشین دوست کیان رفتیم پارک جنگلی... خواهر دوستمون هم با ماشین خودش بعد ما رسیدن پارک ... سر راهم نون تازه خریدیم با خامه و شکلات صبحونه و بقیه چیزایی که باید میبردیم و دیگه رفتیم یه جای دنج و سه تا خانواده نشستیم برای صبحونه  روی باربیکیو خود پارک چای و املت رو راه انداختن.اون روزم خوش گذشت چون شوهر خواهر این دوستمون یه ادم بسیار خوش مشربی بود و کلی از دستش خندیدیم  تا برگردیم خونه یک گذشته بود یه دوش هردو گرفتیم چون باز بوی اتیش گرفته بودیم و ولو شدیم.ساعت 3 -3:30 با یه ضعفی بیدار شدم گفتم کیان خیلی گشنمه گفت چی درست کنم گفتم پاشو پلو بزار قورمه سبزی تو فریزر داریم اونم گرم کنیم بخوریم دیگه اونم پاشد و زود ناهار ردیف کرد و همون شد ناهار و شاممون  .. فرداشم که شنبه بود صبحش وقت ارایشگاه داشتم اما نزدیک بود با کیان پیاده رفتیم و اون  هم ازون طرف دوستش اومد دنبالش برن مکانیکی منم خودم برگشتم خونه مشغول تمرین نگارگری بودم چون قرار بود کلاس سه شنبه بیفته یکشنبه نشستم به تمرین و یکشنبه هم با اسنپ رفتم کلاس و برگشتم کیانم رفته بود کارگاه دوستش که قراره تخت و کمد نی نی رو بسازه با اون صحبت کنه اونم گفته حرفی از ساختش نداره اما این مدلایی که ما بهش دادیم ,ساخته  و امادش تو فروشگاه ظاهرا ارزونتر درمیاد چون این با چوب میسازه فروشگاهه همون مدل رو با ام دی اف  داره .حالا موندیم تا نهایت دو سه روز دیگه تصمیم بگیریم .باربری هم  کیان سوال کرده  تخت رو 140 میگیره بفرسته  نمیدونیم حالا چیکار کنیم فعلا تو  دو سه ماه اینده کلی هزینه باید کنیم اما دستمون زیاد پر نیست باید یکم تو هزینه ها صرفه جویی کنیم ...
دوشنبه که دیروز باشه کیان برای یه کاری تهران کار داشت ماشینم نداشت  همش میگفت دو دلم برم یا نه گفتم خب بزار ماشین دستت بیاد بعد با یارو قرار بزار گفت نه اون موقع دیر میشه خلاصه پاشد منم صبحونه رو اماده کردم اما دیرش شد نخورد فقط شیر و کیک سرپایی خورد و دیگه کلی سفارش کرد طرلان سر جدت جون هرکی دوست داری مراقب خودت باش بعدم پرو خان  میگه من دارم میرم شهر چیزی نمیخوای؟ گفتم هییییی خوش به حالت اقا جای منم خالی کن البته به زبون این دهاتی ها بخونین کلی خندیدیم و بعدم  رفت تهران
 منم بعد رفتنش صبحونه رو خوردم افتادم به جون بوفه و کل کریستالاش رو دراوردم و تمیز کردم حس شستنش نبود همین کارم خیلی خستم کرد مامانم زنگ زد کلی غر زد که بزار کیان باشه و کار دست خودت میدی و گفتم اخه مادر من این کارا مردونه نیست یه کیان باشه میگه عزیزم همه جا تمیزه چرا خودتو اذیت میکنی بعدم منو کلی حرص میده میزاره اون ور  البته اینارو تو دلم گفتم معمولا از کیان به مامانم مخصوصا هیچ غری نمیزنم که  اتو دستش ندم به عبارتی ..چه کاریه اون که کاری از دستش برنمیاد بدتر به دامادش بد بین میشه... اما خب بوفه رو گرچه به سختی کار کردم اما  یکم رنگ و رو باز کرد و منم خستگیم در رفت هیم مامان اس میداد خسته شدی بزار کنار ناهارتو بخور .انگار میدونست من حالا ناهار خوردم یا نه؟ گفتم ناهار چی دارین گفت تو دوست نداری فهمیدم میخواد من هوس نکنم گفتم خب چی گفت خورشت بامیه با فیله ..تو دلم گفتم اتفاقا الان انقدر دلم میخواد که اما در کل بامیه خیلی دوست ندارم برای اینکه دلش نسوزه گفتم ما شب قیمه داریم البته خداییش قرار بود داشته باشیم اما پیاز یه دونه بیشتر نداشتیم و یادمم رفت بگم کیان دیشبش بخره این شد که کلا هیچی نمیشد درست کنم کیانم میگفت خیابونا یخ بندونه نری بیرون منم نشستم خونه و کلی ازاینکه پیاز نداریم شام بپزم حرض خوردم کیان هم حوالی 9 رسید و مرتب تو راه در تماس بودیم یه بارم گفت داره از شریعتی سوار مترو میشه  دیگه دو سه بارم من  زنگ زدم و گفت نزدیکای خونست و وقتی رسید هم مثل بچه ها کلی تعریف کردنی داشت مثلا گفت چقدر تو مترو همه تو هم چپیدن و از دست فروشا گفت که از شیر مرغ تا جون ادمیزاد دارن و چقدر یکیشون مودب بوده و چه صدای خوبی داشته  و به درد گویندگی بیشتر میخورده و و بعضی اتفاقات هم به زبون  شوخی تعریف میکرد و منم کلی خندیدیم .کیان میگفت طرلان چقدر تو مردم بودن خوبه تازه ادم میفهمه دنیا دست کیه(مثل این ادم معروفا هست میرن بین مردم کیانم کلا جو بین مردم بودن دست داده بود بهش) با همه کلی معاشرت کرده . 
ولی بی شوخی گاهی واقعا لازمه ادم ماشین نبره  تو تهران و تو شهر با مترو بچرخه که خب  منم دوست دارم خیلی وقته موقعیت اینطوری برای منم پیش نیومده میگفت اکثر اونایی که باهاشون حرف میزده صبح کله سحر ساعت 5 میزنن بیرون برای برجی 1400-1500 تا شب و  همه گرفتارن و کلی از سفرش به شهر گفت خلاصه حالا جالبه که وقتی کیان داشته از این مترو با اون مترو میرفته من تو سایتا دنبال اپارتمان با متراژ بالا  تو منطقه زعفرانیه و اجودانیه و نیاوران و ویلا تو شمشک و دیزین و لواسون میگشتم  نمیدونم چرا؟ اما دلم میخواست اگر بریم تهران اون طرفا خونه بگیریم و کلا میخواستم قیمتها دستم بیاد .اعتماد به نفسم تو حلقم فعلا با این همه جیب خالی که داریم پز عالی رو کجای دلم بزارم نمیدونم  به کیان گفتم امروز دنبال خونه کجاها بودم گفت عزیزم بهت قول میدم در بهترین تقطه تهران خونه میخریم چرا که نه کار خوبی کردی .کلا زن و شوهر یه تختشون کمه
... دیگه تو راه که بود گفتم دلتو بیخود صابون نمالی ها پیاز نداشتیم قیمه بپزم گفت خب فدا سرت شام میریم بیرون  گفتم پس بریم این رستوران تو خیابون اصلی خودمون ..این رستورانه تهران سعادت اباد شعبه داره و غذا و  محیط خوبی داره ازین مدل کم نور رمانتیک طوریا  خلاصه اومد و بعد اینکه از شهر کلی حرف زد  پاشدیم قدم زنان رفتیم شام خوردیم و قدم زنان هم برگشتیم خوب بود گاهی بی ماشینی هم مزه میده شبم رسیدیم و شهرزاد رو گذاشتیم اما وسط فیلم این دوست کیان که معمولا خروس بی محله همون که رفتیم سینما نقد فیلمشو ببینیم اون زنگ زد گفت جلو در و با کیان کار داره و اون رفت منم تنهایی بقیشو دیدیم کیانم یکی دو ساعتی کار داشت بیرون و اومد دیگه من تو تخت بودم ..اومد یکم با نی نی گپ زد و بعدم کار کامپیوتری داشت نشست تا 2-3 سر اون ...صبح امروزم موقع صبحونه از نصفه شهرزاد رو گذاشت ببینه و بعدم رفت مکانیکی به ماشین سر بزنه باز پیاز نشد بره بخره  ..منم تا این طومارو بنویسم چند بار پاشدم نشستم چون کمرم در حال نصف شدنه خیلی درد میکنه .اهای دوستان شماهایی که یا باردارین الان  یا باردار بودین مثل من کمرد درد داشتین ؟چیکار کردین اگر داشتین؟ من مخصوصا  تایم زیاد میشینم خیلی بیشتر درد میگیره
 امروزم اگر بشه میخوام شروع کنم خورد خورد کابینت ها رو تمیز کنم   ...برای دوشنبه دیگه هم وقت دکتر گرفتم که احتمالا شنبه میام تهران .راستی جمعه تفلدمه شایدم جمعه اومدیم تهران
ببینم  بهمنی داریم تو رفقا یا نه؟ اگرم داریم تفلدتون خیلی مبارکههههههههههه ایشالا همیشه خوش و سلامت باشین... 
خدایا مهربون خالقم داده هاتو شکر که سراسر رحمته و نداده هاتم شکر که همگی حکمت توست .خدایا مهربونم عزیزترینم به هرکس که ارزوی داشتن فرزند داره فرزند سالم و صالحی عنایت کن  الهی امین  راستی  ویرایش  نکردم  یکم  غلط  غلوط  دارم  ببخشید  




[ سه شنبه 17 بهمن 1396 ] [ 01:56 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ یکشنبه 1 بهمن 1396 ] [ 10:33 ق.ظ ] [ طرلان بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ چهارشنبه 20 دی 1396 ] [ 06:19 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
سلام دوست جونا خوبین؟  قرار شده زود به زود بیام بنویسم اما الان که نشستم سر نوشتن نمیدونم چرا انقدر کم انرژی هستم البته یکی از دلایلش اینه دیشب خوب نخوابیدم و الانم رفتم دوش گرفتم کلا بیحالم خداروشکر کلاس امروزم کنسله و مجبور نیستم برم بیرون ...میرم یه چرتی بزنم سرحال شدم میام . اگر امروز نشد فردا میام حال ناهار درست کردنم ندارم کیانم امروز ناهار میاد ََََ


[ سه شنبه 19 دی 1396 ] [ 10:59 ق.ظ ] [ طرلان بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ شنبه 9 دی 1396 ] [ 10:35 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ شنبه 25 آذر 1396 ] [ 12:44 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ دوشنبه 22 آبان 1396 ] [ 01:22 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ شنبه 20 آبان 1396 ] [ 06:34 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ چهارشنبه 10 آبان 1396 ] [ 01:43 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ شنبه 6 آبان 1396 ] [ 12:06 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ یکشنبه 30 مهر 1396 ] [ 12:33 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ یکشنبه 11 تیر 1396 ] [ 04:41 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
سلام به همه دوستانی که تا امروز با من و همراه من بودن ...سال 92 بود که حس میکردم باید جایی داشته باشم فارغ از دنیای واقعی تا در اون از همه خوشی ها و ناخوشی های زندگیم بنویسم ..جایی که حالم رو بهتر کنه و یا خوشی  و ناخوشی هام رو بدون اینکه کسی منو بشناسه با کسی شریک بشم.کسانی که چون منو نمیشناسن  راحت و بی دغدغه از هرانچه خوشحال یا ناراحتم میکنه بنویسم ...از اون تاریخ 4 سال گذشته و من هفته  ای اقلا یکی دو پست تا همین چند ماه پیش مینوشتم..مدتیست دست و دلم به نوشتن نمیره و دلایلش هم زیاد مهم نیست فقط همین بس که همه چیز خوبه و نگران نباشین و من و کیان همچنان عاشقانه همدیگرو دوست داریم و زندگی کما فی سابق در جریانه و من در حال مخ زدنم برای بی بی و کیانم نرم شده و قراره به زودی اگر خدای مهربون بخواد بریم برای کارهای مقدماتی و ازمایش ووالبته باز به شرطیه که کیان از بعضی جهات به قولی  دبه نکنه چون همش مسایل مالی رو بهونه میکنه و منم تا حد زیادی بهش حق میدم ولی همه چیزو سپردیم دست خدا فعلا 
اینارو گفتم فقط چون میبینم هنوزم هستن کسانی که به من محبت دارن و برای خوندن نوشته هام به اینجا سر میزنن گفتم وظیفه منه که بیام بگم من دیگه اینجا نمینویسم ...شاید وقتی دیگه از جایی دیگه شروع کنم اما  این وب و این محیط برای من باعث تحولاتی خیلی قشنگی در زندگیم و در نگرشم در دیدن خوبی های زندگیم شد چون وقتی هفته به هفته سعی برنوشتن روزمرگی هام میکردم تازه میفهمیدم چقدرررر خوشبختم و چقدر خدا نسبت به من لطف داشته و ازش هربار بیشتر شاکر میشدم چون با خوندن دوباره پستای خودم تازه میفهمیدم خدا چقدر نعمت در اختیار من گذاشته و من  واقعا باید جایی اینهارو بنویسم برای روزهایی که کسل و دل خسته از کم و کاست و ناملایمات زندگی میشم بخونم و دوباره انرژی بگیرم....اما حالا بعد چهار سال به دلایل کاملا شخصی دیگه فرصت نوشتن نمیکنم و دیگه حس نوشتنم مثل سابق نیست ....شاید بعد ازین بنویسم اما یا در چرکنویس یا به شکل رمزی ....دلیلش رو نپرسین چون واقعا نمیدونم خودمم چرا.......اما اینجا برام الهام بخش روزهای خوب و اتفاقات شیرین زندگیم بوده و هست ..فقط ازونجایی که هیچ وقتی یکنواخت شدن هیچ چیزی رو تو زندگیم دوست ندارم باید مدتی فاصله بگیرم و برم.....کرکره اینجا بسته خواهد شد تا روزی که مثل گذشته حس و شور نوشتن داشته باشم.
 از همه دوستانی که منو دنبال میکردین ممنونم مرسی که کنارم بودین ....براتون ارزوی بهترینها رو دارم همیشه و هرجا که هستین ...الهی داده هایت رو شکر که همگی نعمتن و به نداده هایت شکر که همگی حکمت توست .تو شبهای قدر لطفا برای منم خیلی دعا کنین  التماس دعا 



[ پنجشنبه 25 خرداد 1396 ] [ 12:27 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ دوشنبه 1 خرداد 1396 ] [ 11:06 ق.ظ ] [ طرلان بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ سه شنبه 15 فروردین 1396 ] [ 01:47 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 23 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

جونم براتون بگه که ما یه عمارت داریم به بزرگی دلامون ...توش یه طرلان بانو هست و یه غرغرالدوله *گاهی صدای خنده هاشون تا سقف اسمون بالا میره ،گاهی هم پیش میاد که ای بگی نگی دل و دماغ ندارن و صدای قهر و اخم و تخمشون به گوش فلکم میرسه...دیگه زندگیه دیگه... خودتون میدونید که بالا و پایین داره خب .... اما خوبیشون به اینه که از لحظات کم شیرین زندگیشون به سرعت میگذرن ...القصه که گاهی طرلان بانو مقصره چون زیادی قهر میکنه و گاهی غرغرالدوله بس که زیادی غر میزنه ...مثلا سر چی مثلا طرلان بانو دلش بچه میخواد تا زندگیشون ازین گرمتر شه اما غرغرالدوله میگه نه حالا وقتش نیست . اما با همه ناز و قهرهای طرلان بانو و غرای غرغرالدوله اونها عاشقن .دو تا عاشقن که جنسشون با همه عشق ها کمی فقط کمی فرق داره...*به عمارتخانه ما خوش اومدین*
عشق،بایدخوشخویی بیاورد نه تنگخویی. بایدگشاده دستی بیاورد،نه امساك....بایدشخص را آرام تر کند نه مضطرب تر. آن چیزی که بزرگان عشق میخواندند - خواه عشق زمینی خواه عشق الهی -چنین خصایصی داشت. درعشق آسمانی هم اگر کسی مدعی عاشق بودن باشد و از عشق به خدا
سخن بگوید اما خوشخو، آرام و ایثارگرنباشد، ادعایی به گزاف داشته است.
موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب