*عمارتخانه طرلان بانو و غرغرالدوله*
*لحظه ها عریانند ... به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز*
نویسندگان
یعنی اگه الان بگم ذوق مرگم که تونستم بیام پای لپ تاپم بعد بوقی باورتون میشه؟ واااااااااااای سلام من اومدم البته معلوم نیست چقدر بتونم بنویسم اما همینکه اومدم خداروشکر  اول از همه شروع پاییز قشنگ رو تبریک میگم خداروشکر که بالاخره پاییز شد که عاشقشم  
اخ کجاست اون طرلان که اقلا هفته ای یه دونه پست مفصل میزاشت ؟ کجاست اون طرلانی که روزی چند ساعت به خودش اختصاص میداد برای مطالعه اش و رسیدگی به خودش و ددر دودورش هان؟ با روزهای اوجم چند ماهه خدافظی کردم البته عوضش یه شیرین زبون بهم داده که کلا زندگیمو پر کرده  خب از کجا بگم اهان بزار ازینجا بگم که جوجه فعلا خوابیده منم با خیال راحت اومدم اینجا  راستش پاشدم پیاز سرخ کردم که واسه شام بساط خورش قیمه جان رو بزارم  اما دیدم بزار اول این پست رو تکمیل کنم بعد بع قول بابا جانم دو تا محبت یه جا نمیشه
اقا خوشی چندی نپایید وروجک ما بیدار شد  تقصیر خودمه باید تا خوابش برده بود میومدم اینجا اما مشغول جمع و جور کردن شدم دیگ الانا وقت بیدار شدنش بود فعلا که داره بازی میکنه هنوز نق و نوقش درنیومده
خب شما ها خوبین ببخشید کامنتا بی جواب مونده ها فقط میام میخونم ذوق میکنم هنوز منو یادتونه 
 راستش نمیدونم از کجاها بگم فقط میتونم بگم وارد یه فضای کاملا متفاوت از قبل شدم همه چیز زندگیم حتی گلاب به روتون دستشویی رفتنم هم با جوجه تنظیم میشه ..جوجه الان تو پنج ماهه و خوابش کمتر شده وقتی هم میخوابه در واقع چرت میزنه در حد نیم ساعت  گاهیی بیداره خودش میتونه خودش سرگرم کنه اما گاهی هم باید حتما باهاش بازی کنی تا نق نزنه .در روز معمولا پنج شش بار چند نوع کتاب مختلف رو براش میخونم اهنگ میزارم اهنگ های کودکانه و کلی سرگرمش میکنم شبا تقریبا خوابش خوب شده برای شیر بیدار میشه و بعدم میخوابه  اما خب من همچنان کسر خواب دارم چون روز تا میخوابه منم مشغول کارها میشم و کلا تایم خواب اون من بیدارم و  یا خوابم نمیبره یا هزار تا کار دارم که نمیشه بخوابم .گاهی واقعا کم میارم تازه مثلا از اون بچه های بد قلق و فلان نیست و الا که روزگارم ساخته بود... 
دیگه اینکه توی شهریور رفتیم رامسر با دوستامون که  خیلی خوش گذشت هفته بعدشم اومدیم مامان کیانو برداشتیم رفتیم اصفهان که اونم خیلی عالی بود و این اولین سفر با پسرکمون بود ما که همیشه اصفهان رو چهار ساعت و نیمه نهاینت میرفتیم به خاطر پسرک و مامی کیان تو راه خیلی نگه داشتیم چون مامانش که تازه چند ماه ستون فقرات عمل کرده زیاد نمیتونست بشینه تو ماشین پسرک هم خب نیاز به تعویض و این حرفها داشت ...در مجموع هردو سفر خوب بود و کلی روحیم عوض شد خب قلق بچه داری اومده دستم اوایل با هر شیر بالااوردن  با شیر پریدن تو گلوی پسرک کلی تو سر خودم میزدم که الان چی شده  یا حتی به کیان زنگ میزدم اون طفلکم بدو خودشو میرسوند اما الان کلی با ارامش بلندش میکنم  و دو تا میزنم پشتش و بعدم کلی میخندونمش و شعر براش میخونم و قضیه به خیر و خوشی تموم میشه
 راستش بچه داری به همون سختی هست که فکرشو میکردم اوایل از اینکه خواب و زندگیم بهم ریخته خیلی کلافه بودم اما بعد از دو ماهه گیش عادت کردم و الان دیگه با هر حرکتش اشنا شدم و این خیلی کمک میکنه   دیگه اینکه هنوز من پسری رو حموم نبردم که  این جزو حیطه وظایف اقا کیانه که باید ببره حموم و ناخنش بگیره و گوششو پاک کنه و در طی روز ساعتی باهاش بازی کنه تا من دوش بگیرم و به خودم برسم و کلا مال خودم باشم ...میخوام از وقتی به غذا خوردنم بیفته بزارم پیش کیان و برم باشگاه و کلاس نگار گری یعنی ساعتهایی که کیان خونست از خونه کلا بزنم بیرون و به اللی و تللی بپردازم هههه
  دیگه اینکه تقریبا هر شب میریم بیرون اگر خرید داشته باشیم که میریم خرید اگر نه به هوای اب میوه یا بستنی یا بلالی چیزی میزنیم بیرون که باد به کله اینجانب بخوره خیلی به مرد خونه گیر ندم
خلاصه که فعلا این مدلی میگذره ... نمیخوام راجع به اوضاع درب و داغون این روزهای کشور بنویسم که همه به قدر کافی خوندین و شنیدین و ماهم از این شرایط بی بهره نموندیم به خصوص با وجود این قضیه پوشک ها که دیگه حسابی مستفیض شدیم از بالارفتن قیمت دلار
نمیدونم دیگه با دعا هم از کسی کاری برنمیاد کاسب و کارمند هم دارن مینالن و خدا به داد همه برسه ..این روزها بیشتر از هر وقت دیگه به مهاجرت هم فکر میکنیم .... امیدوارم اقلا بتونیم بچمون رو جایی بزرگ کنیم که در ارامش زندگی کنه که برای حداقل نیازهاش هر شب و روز استرس نداشته باشه که همونقدر که ما از زندگیمون به خاطر بی کفایتی  و نالایقی اونهایی که. تو راس نشستن عذاب کشیدیم اون جایی بزرگ بشه که هر روزش از زندگیش لذت ببره در ازای توانایی ها و و تلاشهاش چیزی بدست بیاره و پیشرفت کنه نه اینکه هر روزش عقب گرد کنه ...خدایا مارو از دست این حاکمان .بی لیاقت و مستبد زمانمون نجات بده    کسایی که قسم خوردن تا به فکر مردم و رفاه ملتشون باشن اما هر روز جیب و کیسه هاشون رو با خون مردم پر میکنن و  مردم بیچاره هر روز محتاج و ضعیف تر از قبل میشن نالایق هایی که خودشون در بهترین نقطه های دنیا ویزای اقامت دارن و خبر از شکم گرسنه مردم ندارن ..بزار ادامه ندم و الا هرچی دهنم درمیاد میگم حیفه بعد این همه مدت اعصابمو خورد کنم ... من ناچارا باید برم چون پسرک داره  بیقراری میکنه امیدوارم بازم بتونم بیام  حرف زیاد دارم مراقب خودتون باشین  .خدایا به داد مردم ما برس که خیلی همه در فشاریم 






[ یکشنبه 1 مهر 1397 ] [ 11:49 ق.ظ ] [ طرلان بانو ]
سلام رفقا چطورین؟ اومدم بگم ما خوبیم و مشغول بچه داری به زودی میام و حسابی مینویسم فقط الان اومدم ببینم هنوزم یاد من هستین یا دیگه یادتون رفته طرلان رو؟ ایشالا روبراه باشین  میام زودی امروز و این هفته شاید  نه اما زودی میام مینویسم  فعلا بای  دو ستان  راستی وقت نشده کامنتا رو جواب بدم والا من همیشه به محبت تک تکتون جواب دادم و میدم  ...از همتون ممنونم دوستای گلم


[ یکشنبه 28 مرداد 1397 ] [ 01:44 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
دوستای ماهم سلام حالتون چطوره؟ نمیدونین چقدرر دلم برای نوشتن تنگ شده اما واقعا دیگه فرصت واقعا کم دارم فقط در حال بدو بدو کردن برای اینکه به همه کارهام برسم هستم .کامنتای خوشگلتون رو ولی مرتب میخونم حیف که فرصتم کمه تا مثل اون وقتا دونه دونا جواب محبتتون رو بدم 
فقط بدونین از همتون ممنونم که هنوز منو فراموش نکردین .منم مشغول نی نی داریم ... الهی خدا به حق بزرگیش به حق مهربونیش به هرکی دلش میخواد نی نی سالم و صالحی ببخشه که داشتنش از بزرگترین نعمتهای خداست
 راستش الان نی نی خوابه  چی بگم از سختیاش بگم یا از لذتهاش .برای من که همیشه همه چیم رو نظم و روال و چارچوب خاصی بود اومدن یه موجود غیر قابل پیش بینی کلا نظم عادی زندگیمو بهم ریخت از خواب و غذا خوردن بگیر تا روابط بین من و باباش 
البته منظورم روابط عاطفی نیست ها  اینکه مثلا صبحانه رو اماده میکنم تا باهم بشینیم مثل اون وقتا کنار هم گپ بزنیم که یه دفعه حضرت والا بیدار میشن و تا یک ساعت ول کن می می مامانش نیستن و کیان مجبوره لقمه بگیره بیاره و کلا کاسه کوزه رو بهم میریزه .کیان اوایل  کلافه میشد چون تا میشستیم حرف بزنیم یا دو نفری چیزی بخوریم بیدار میشد  خب عادت کردن به شرایط جدید سخته ...اما خب خداروشکر داریم عادت میکنیم ...زندگی با نی نی که حکمران اول و اخر خونست و همه چی رو اون تعیین میکنه صبورری خودش رو میخواد  اما از شیرینیش نگم که واویلاست...اما خب  با همه سختی هاش از گردشای عصرمون نزدیم هروقت کلافه میشم سه تایی میریم بیرون . نی نی هم خیلی استقبال میکنه کلا مثل مامانش ددریه و تو ماشین مثل فضولا همش این ور اون ورو میبینه 
دیشبم خسته شده بودم کیان بیرون بود اومد دنبالمون رفتیم یه چرخی زدیم و یه جاده خوش اب و هوا هست مثل اون وقتا افتادیم تو جاده بیرون شهر که یه طرفش رودخونست و یه طرفش دارو درخت و کلی از خنکای راهش و هواش کیف کردیم شیشه رو دادم پایین و به اسمون پر ماه و ستاره نگاه کردم و تو اون سکوت فقط از خدا ممنون شدم و بازم ازش نعمت فرزند رو برای هرکس ارزوشه کردم .دوشنبه ای هم که گذشت چهار تا از دوستای کیان و خانوماشون اومدن که الان با خانوماشون دوستای صمیمی هستم خودم و کلی خوش گذشت وسر بغل کردن نی نی کلا دعوا بود و نمیزاشتن یه دقیقه خودمم بغلش کنم چه خودشون چه دوستای کیان . بعدم شام مهمون ما رفتیم بیرون تا شام نی نی دارشدنمون هم بدیم و دیگه یه شب عالی داشتیم کنار هم .جمعه پیش هم خونه مامان کیان تمام خواهر برادراو  دایی و دایی زاده های کیان و مامان بابای من رو  دعوت کردیم به صرف شام مهمون ما و یه عده که نی نی رو یا فقط بیمارستان دیده بودن یا اصلا ندیده بودن اومدن و کلا مراسم بزن و بکوب و کیک و شام تا 3 شب داشتیم و اونم خیلی عالی بود گرچه من بیشتر در خدمت اقا پسر بودم اما تا مجالی میداد میرفتم بینشون یه قر ریز میدادم و دوباره در خدمت نی نی جان...
فعلا یه سری مهمون بازم موندن که تو هفته دیگه قراره بیان خونمون ...
 والا چون خیلی وقته روزانه نویسی نکردم اصلا نمیدونم چی بگم؟
از مامانم بگم که روزی ده بیست تا فیلم باید براش بفرستم پدرمو دراورده چون دوریم مرتب هی میگه طرلان فیلم .هی میگم مادر من الان فرستادم اخه مگه تو یک ساعت چه اتفاق خاصی افتاده میگه حرف نزن فقط بفرست گاها باهم دعوامون میشه اخه مگه من بیکارم فقط ازین فسقل فیلم بگیرم .همشم میگه بیار بزار خودت نخواستی نمون من از دوریش دارم پرپر میشم .کیانم میگه مامان قول میدم تا سال دیگه یه دختر بیاریم اینو بدیم به تو .منم فقط کیانو نگاه میکنم میگم به فلان فلان کس خندیدم اگه دوباره بخوام نی نی بیارم والا .خبر ندارن صد جای ادم شکاف برمیداره پدر هفت جد ادم میاد جلو چشش مگه کم الکیه ببخشید من ادم بی ادبی نیستم ولی جواب همچین خواسته ای فقط همینه البته تو دلم  میگما و الا که که در واقعیت به چشمهای شهلای شوهر جان نگاه میکنم و یه لبخند ملیح میزنم و میگم هه عزیزم همین یه دونه رو بزرگ کنیم خیلیه
 کیانم خداییش کمکمه مثلا صبحای زود که شاه پسر شماره دو داشته میاد و نی نی رو میبره میشوره کلا تو نگه داشتنش نهایت حوصله رو میکنه و اما  امان از وقتی وقتی میسپرم که برم حموم میام میبینم چه بازی ها که باهاش نمیکنه کلا میگن بچه رو با پدر تنها نزارین من خدا شاهده با همین جفت چشام دیدم که با بچه چهل روزه چه کارها که نمیکنه گاهی جیغ میزنم و دعوامونم میشه اما همش میگه من تو پنجاه درصد خودم اختیار دارم به تو چه؟ مگه من تو پنجاه درصد تو دخالت میکنم؟ منم قانع میشم و دیگه چیزی نمیگم خب گاهی که خطری میشه ازش میگیرم و اونم قهر میکنه که نمیزاری با بچم بازی کنم  در کل اینم بگم که حسودی هم کم نمیکنه روزی هزار بار میگه تو اونو بیشتر دوست داری  این در حالیه که از هیچی براش کم نمیزارم مثل سابق وقتی ازبیرون میاد میرم استقبالش و به سر و وضعم میرسم حتی بیشتر از قبل ... تو کلام که دیگه همش دارم میگم تو عشق اول اخرمی  و تو الی تو بلی والا کف کردیم بس ابرازات کردیم  ...اگه از چیزی داره حرف میزنه با نهایت توجه گوش میدم و لابلاش کلی سوال میکنم  بدونه الکی توجه نمیکنم حتی اگه بچه داره همون موقع گریه هم میکنه و یا دارم شیر میدم و میخوابونم ..اما باز راضی نیست نمیدونم خودشو لوس میکنه یا چی ..خلاصه انگار دو تا پسر دارم همش باید مواظب حسادت اولی باشم ...  این اخر هفته تهران نرفتیم مادر جانمان کچلم کرده چون کیان کار داشت قراره یکشنبه بریم هی مادر جان پیغام میره طرلااااااااااااااااااااااااااااان فیلم بفرست  مگه با تو نیستم دیوونم کرده  به خدا ....من که عمرم کفاف دیدن نوه رو بعید میدونم بده اما گوییییییییی خیلی شیرینه  منو دیگه دوست ندارههههههههههههه اصلا حال منو کی این وسط میپرسه طرلان به تاریخ پیوست .ای روزگار بی مروت بی رحم  
کارهای خونه هم خداروشکر رو روال افتاده دیگه میدونم چه طوری هم به زندگی برسم هم به خودم هم بچه هم شوهر جان لوسمون .... تازه  دیده شده وقت اضافه ای اگر پیدا بشه  اون لابلاها کتابم میخونم  
الانم کیان بعد دوساعت مطالعه روی یه تحقیقی که داشته  از اتاق اومده بیرون میگم کیان بیا  این سیب زمینی  هارو واسه ناهار خلال کن من دارم پست میزارم نمیتونم میگه امری باشه گفتم نه عرضی نیست بیا خودتم لوس نکن  اخه انقدر یه دست خلال میکنه انگار دستگاه خلال کرده ..خب منم باید پست بزارم صد تا دست ندارم که  والا
خب من برم تا یواش یواش میزو بچینم تا قبل بیدار شدن نی نی ناهار بخوریم کامنتانتون رو میخونم و کلی کیف میکنم .الانم داره میگه  ماشالا به دستت چقدر تند تایپ میکنی موقع تایپ پایان نامت  اون وقتا کلی غر میزدی . هروقت میگفتم بشین سر تایپش همش بهونه داشتی اب نداریم برق نوسان داره اسراییل حمله کرده به فلسطین .  مگه نمیبینی ارز گرون شده  حوصله ندارم .... 
بیاین از خودتون بگین ببینم کجاهایین چه خبرا  چه میکنین دوست جونا ؟ من همتون رو یادمه ها 
دوستون دارم .الهی تو این اوضاع بل بشو بازم دلتون به زندگی گرم باشه و بتونیم کنار هم این روزای سخت رو طاقت بیاریم
الهی به داده هات شکر که نعمته و به نداده هاتم شکر که حکمته 
مهربون خالقم بارها گفتم و بازم میگم تورو به بزرگیت و سخاوت و مهربونیت قسمت میدم تو رو به حرمت بنده های ابرو دارت اگر پیشت ابرویی دارم  صدامو بشنو ...
به هرکس که ارزوی مادر شدن داره فرزند سالم و صالحی عنایت  کن ...خالقم لذت مادر شدن رو به همه اروزمنداش بچشون .الهی امین   این شکلک که اخر این خط اومده همین که  نیشش بازه پاک نمیشه که نمیشه والا من که با خدا شوخی ندارم ...والا .... هههه




[ جمعه 1 تیر 1397 ] [ 01:48 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
سلااااااااااااام من اومدم از ذوقم دقیقا الان نمیدونم باید از کجا شروع کنم اخه بچه خوابیده منم جزو معدود وقتایی هست که خوابم نمیاد ....وای بزارین اول یه نفس عمیق بکشم  الان ایکون نفس عمیق کدومه وای..
خب همونطور که نوشته بودم بچه پونرده اردیبهشت دقیقا به دنیا اومد .انقدرر خوشحالم که پسرم اردیبهشتی شد که نگو اخه عاشق بهارم به خصوص اردیبهشت... دو هفته قبل تولد بچه به اصرار و ضرب و شتم مادر جانمان تهران بودم اخه دکتر گفته بود رفت امدت رو تو جاده کم کن و بیا تهران بمون منم هی بعد عید دیگه مامان گفته بود بار و بندیلت جمع کن بیا اما من مثه کش تنبول تا میومدم تهران بعد دو روز در میرفتم اما هفته 38 دکتر گفت دیگه خر نشو بیا بمون منم هفته 38 اومدم چند روز موندم دوباره دلم طاقت نیاورد چون کیان باید تو این جاده میرفت میومد باهاش برگشتم کیانم شاکی بود چرا باهاش برمیگردم ولایت اما خب هم کارهای اتاق بچه نصفه مونده بود هم من واقعا نمیتونم یه جا بند شم  این شد که دیگه به شکل رسمی از هفته 39 رفتم تهران موندگار شم ...تازه بازم تو خونه بند نمیشدم مثلا اول هفته چهل بودم که با دوستای گل وبیم که قبلا یکیشونم دو سه بار دیده بودم قرار گذاشتم و یکی دیگه  از دوستانم رو هم اولین بار بود میدیدم  که همونطور نازنین دختری بود که حدس میزدم ...خلاصه که یه کافه قرار گذاشتیم و چقدر روز خوبی رو کنار هم گذروندیم فرداشم با مامان و داداشم رفتیم سمت فاطمی من مانتو بخرم که نمیدونم چرا واقعا  همچین اشتباهی رو کردم که واسه یه هفته مانتو  به چه دردم میخورد نمیدونم حالا باید بدم تنگش کنن 
 پس فرداش که دوشنبه میشد هم یکی از دوستان دوره راهنمایی دوره همیشگی که چرخشی هربار به یکی میفتاد دعوتم کرد خونشون که بهش گفتم الان و یه دقیقه دیگست که دردم بگیره نمیدونم بیام یا نه اما خدا یار بود و بالاخره جور شد که برم و کیانم رفته بود ولایت  کلاس و شب اومد دم خوونه دوستم دنبالم . خلاصه اون هفته گذشت تا رسید به جمعش و از عصری دردام شروع شد یکم هم خونریزی داشتم دیگه حول و حوش 7 دردام طوری شد که قابل تحمل نبود به مامان و کیان گفتم سریع حاضر شین بریم بیمارستان دیگه نمیتونم تحمل کنم این در حالی بود که هفته چهل فرداش تموم  میشد و دکتر گفته بود اگر تا یکشنبه دردت نگرفت با نامه بیمارستان برو بستری شو منم میرسم بهت...دیگه تا به کیان گفتم دردام شروع شد حاضر شدن طفلک مامان ماکارانی گذاشته بود واسه شام به هوای من اما قسمت نشد اون شب خلاصه که خودمون رو تو ترافیک همت رسوندیم بیمارستان نسبتا تازه خوب رسیدیم تو ماشین دردام هی میگرفت ول میکرد و دیگه وقتی رسیدیم اورژانس ناخوداگاه اشکام روون شده بودن از درد تا رفتیم تو بلوک زایمان و گفتم خونریزی دارم گفتن برو معاینت کنیم و بعدم گفتن بستری چون وقتشه دیگه استرس همه وجودمو گرفته بود رفتم رو تخت و مرتب دردا میومد وب میکرد ماما ویزیت کرد گفت الان دوسانتی امشب زایمان میکنی دیگه مقل خیلی ها که میفرستن خونه تا دردا فاصلش کم شه اینکارو نکردن و نگه داشتن از دو ساعت بعدش گذاشتن کیان بیاد پیشم دو سه بارم مامان اومد پیشم و بعد بیرون کردن به دکترمم زنگ زدن ساعت 12 شب اومد ظاهرا خواب بوده اما ... خلاصه دردسرتون ندم دردا فاصلش شده بود هر دو دقیقه یک بار و هی دکتر میگفت پیشرفتت عالیه و همه چی داره خوب پیش میره از درد به خودم میپیچیدم اما خبری نبود که نبود چند ساعت قبلش یه دختر با درد و جیغ و هوار تو اتاق درد نینیش دنیا اومد دیگه تا خود صبح هیچ کس نبود غیر من ...چند بار به غلط کردن افتادم که چرا خواستم طبیعی زایمان کنم اما خب اون کلاس های تنفس و یوگا نسبتا مفید بود چون اصلا داد و بیداد نکردم و فقط موقع درد نفس میگرفتم و خود دکتر و ماما هم از ایتکه من جیغ نمیزدم متحیر مونده بودن دردا فاصلش کم و کمتر شد اما خبری نبود دیگه انرژی برام نمونده بود ساعت روبرویی اتاق برام هر یک ساعتش ده ساعت میگذشت کیانم کنارم بود و تنها نقطه امید بخش ماجرا همون بود .ماما بهش یه لوسیدن داده بود که کیان میمالید پشا کمرم ..بعدم ماما گفت بشین رو توپ درد و ورزش روشو انجام بده اما همش بی فایده بود دردا ساعت 6 /30 به اوجش رسید به مرگم راصی شده بودم دکتر اخر سر برای بار چندم اون شب اومد ویزیت کرد گفت تامل جایز نیست باید بریم اتق عمل همینطور مونده بودیم از جهتی خوشحال بودم مه از درد راحت میشم بعد این همه ساعت از طرفی میگفتم اخه حیفه چرا پس...... اما قسمت اینطور بود کیان اون موقع که دکتر میخواست ببرن اتاق عمل بیرون بود خبر نداشتدیگه منو گذاشتن تو بارانکارد و داشتن میبردن که کیان و مامانم پشت در منو دیدن مامانم چشاش خیس بود کیان داشت خودشو کنترل میکرد هردو منو بوسیدن و کلی دعا کردن اما شدت درد اون لحظه به قدری بود که دیگه چیز زیادی یادم نیست وبردن سریع اتاق عمل یادمه خیلی سرد بود کل دست و پام یخ  کرده بود دکتر بیهوشی دکتر خیلی خوش اخلاقی بود بهم گفت عزیزم بشین میخوام یه سوزن نازک بزنم کمرت .جو اتاق صمیمی بود دیگه بیحس شدم و بعدم حس کردم دارن کارشون شروع میکنن بعد کمتر از نیم ساعت نینی دنیا اومد و یکم تمیزش کردن و گذاشتن کنار سینم باورم نمیشد اصلا گریه و خندم قاطی شده شود و بعدم که زودت بخیه زدن و رفتم ریکاوری ظاهرا من ریکاوری بودم نی نی رو برده بودن کیان و مامان ببینن ...تو ریکاوری دکترم اومد کنارم دستمو گرفت و بهم گفت دیشب خیلی صبوری کردی و خیلی بهت سخت گذشت مثل تو کم دیدم این حرفها رو ظاهرا به کیان و مامانم گفته بود  بعدم بچه رو اوردن که شیر بدم اونجا تازه درست حسابی دیدمش و عاشقش شدم اصلا بلد نبودم چیکار کنم احساس استیصال میکردم درد بخیه و بیخوابی شب قبلش و دردایی که هنوز ته موندش مونده بود همه انگار ده سال پیرم کرده بود دیگه بعد ریکاوری هم منتقلم کردن تو اتاق .کیان اتاق خصوصی گرفته بود که شب پیشم بمونه اما مامان نزاشت گفت الا بلا خودش میخواد بمونه ...دیگه بعد چند دقیقه نی نی رو اوردن شیر بدم انقدر سخت بود که به پهلو نمیتونستم بشم درد بی امون بود ..بگذریم .ساعت ملاقات کلی مهمون اومدن دیدنمو دکترم سفارش کرده بود چون بیحسی نخاعی شدی اصلا تکون نخور و بالش هم نباید بزاری زیر سرت تا ساعت 6 اوضاع وحشتناک بود دیگه تازه بعدش گذاشتن بالش بزارم و از تختم بیام پایین که خدا میدونه چقدررررررر درد داشت و بعد یه روز بالاخره  تونستم یه چیزی بخورم  اونم فقط کمپوت گلابی میزاشتن ...اون شب واقعا سخت گذشت..تا خود صبح منو مامان بیدار بودیم چون همش گریه میکرد منم ناوارد تو شیر دادن اصلا شیر نمیومد و ماما میگفت خب اولش شیر نداری و اغوزه یواش یواش شیرت میاد نگران نباش...فرداش اتاق روبرویی برای همه زایو ها کلاس شیر دهی و جواب دادن به سوالامون بود  ...دیگه حول و حوش 2 گفتن مرخصی و کیان تا کارها رو کنه یکم طول کشید ...مامان کیان ده روز قبلش عمل ستون فقرات کرده بود و تو خونه بستری بود و نمیتونست بیاد بیمارستان .ماهم تصمیم گرفتیم بعد مرخص شدن بریم خونه مادر اون یه نیم ساعتی نی نی رو ببینه مامان و داداشمم باهامون اومدن .مامان کیان کلی سورپرایز شد و فقط گریه میکرد از ذوقش ...دیگه زود پاشدبم و رفتیم خونه من دو سه شب بود نخوابیده بودم فکر میکردم میشه اون شب خوابید اما زهی خیال خوش...دیگه ازون شب خواب تعطیل شده  دو هفته ای تهران بودم و مامان و داداشم و بابام تو پرستاری سنگ تموم گذاشتن واقعا نمیدونم بدون اونا باید چیکار میکردم مامان اصرار داشت تا چهل روزگی بچه بمونم پیششون اما بعد دو هفته دیگه از خونه موندن کلافه شده بودم تازه تو اون مدت دو بار بچه رو گذاشتیم پیش مامان رفتیم بیرون بستنی خوردیم و من کلی حال و هوام عوض شد اما ازینکه کیان هر دو روز مجبور بود به خاطر ما تو جاده باشه و بره بیاد نگران شدم و پامو کردم تو یه کفش باید این هفته که میری منم بیام هرچی مامان و بابا و کیان گفتن هنوز کمک لازم داری گفتم نه که نه  و برگشتم خونمون شب اول واقعا بهم سخت گذشت اما یواش یواش قلقل بچه اومد دستم و بعدم دوباره اخر هفتش بعد دو سه روز که اومده بودیم خونمون رفتیم تهران و شنبه یکشنبه تهران بودیم مامان اینا انقدر دلشون برای بچه تنگ شده بود که از بغلش تکون نمیخوردن ...خلاصه  شنبه که رفتیم تهران مستقیم رفتیم خونه کیان اینا چهار پنج ساعت اونجا بودیم و بعدم رفتیم خونه مامان اینا تا فردا شبش ...افطار ها امسال یه عشق کوچولو داریم که کلی به سفره افطار حال و هوا داده ..خدایا هرکس ارزوشو داره توروبه بزرگیت قسمتش کنه ...الهی امین
 بقیه این چند روز باشه بعد
 خیلی تند تند تایپ کردم ایرادی هست ببخشید چند بار پاشدم رفتم سروقت نی نی هی خوابوندم هی پاشده الانم داره بیدار میشه .دوستون دارم باقیش باشه بعدا دوستای گلم




[ چهارشنبه 9 خرداد 1397 ] [ 04:23 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
سلام  دوستان  گلم، اومدم  فقط  خبر  بدم  پسر  عسلی  ما  شنبه  15 اردیبهشت  ساعت  هفت  صبح  به  دنیا  اومد  و زندگی مارو  شهد و شکر  کرد ،الهی  به  حق  بزرگیش  هرکس  ارزوی  مادر  شدن  داره  خدای  مهربون  در نزدیکترین  زمان  خودش  یکی  از  بهترین  فرشته  هاش  رو  نصیبش  کنه  
فعلا  خونه  مامان  اینا  هستم  و تا  ده  پانزده  روز دیگه  اینجام  تا  روبراه  شم  ،داستان  زایمانم  رو  میرم ولایت  مینویسم   فقط  اینکه  خیلیییی  بهم  سخت  گذشت  و الانم  همچنان  میگذره  ،گل  پسر  شبا  بیداره  و یکسره  شیر  میخواد  و منم  گاهی  کم  میارم  
خلاصه که  هنوز  باور  نکردم  خدا  انقدر  منو  دوست  داشته  که  لایق  یکی  از  شیرین  ترین  فرشته  هاش  شدم  
خدایا  داده  هات  رو  شکر  که رحمته  و به  نداده  هات  هم  شکر  که  حکمت  توست
گفتم  بیام یه  خبر  بیام  بدم چون  همیشه  بهم  لطف  داشتین  ،دوستون دارم  و براتون  زیباترین  اردیبهشت  رو  ارزو  دارم 



[ پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 ] [ 06:01 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
سلام  سلام  من  اومدم  ،بنده  هنوز  خاله  رو  رو  تشریف  دارم   نت  خونه  فعلا  قطع  هست  اینجا  هم  با  گوشی  دوساعت  به  سختی  یه  انشگتی تایپ  کردم  همش  پرسد حیفففغف  اهههههه 
این  روزها  درگیر  انتخاب  دکتر  برای  مامان  کیانیم  که  خیلی  فورس ماژور باید  کمرش  عمل  بشه  چون  حتی یکقدم  هم  نمیتونه برداره ،از  طرفی  مامان  خودم  که  سه  چهار  روز  بیمارستان  رجایی بستری  بود  و قلبش  دوباره  انژیو  شد  و یکشنبه  مرخص  شد   ماهم  جمعه 17 رفتیم  تهران  و تا  یکشنبه  که  مرخص  بشه  تهران  بودیم   ظهرش  کیان  از  خونشون  اومد  چون  روز  قبلش  مامانش  رو  برده  بود  دکتر  از  شش  تا  دوازده  شب  تو  مطب  بودن  بعدم  از  اون  ور  رفت  خونشون  و صبح  که  خواست  بیاد  گفتم  مامانم  مرخص  شده  تو  بیا  خونه  منم  خونه  بودم  ناهار  بپزم  اومد  رسید  و اومد  همه  کارهای  ناهار  و حتی  درست  کردن  زیتون  پرورده  و سیب  زمینی سرخ  کردن  و برنج  دم  گذاشتن  هم  خودش  کرد  و منم  تو  اشپزخونه  کنارش  نشستم  و کیف  کردم. بابام و داداشم  رفتن  بیمارستان  کارهای  ترخیصش  رو  کنن  از  روز  پنجشنبه  بستری  بود  و شنبه  انژیو  شد  که  ظاهرا  چند وقت  دیگه  باز  باید  بستری  بشه  ،مامانا  فعلا  تو  این  شرایط  من  کورس  گذاشتن  
یکشنبه  عصر  هم  برگشتیم  ولایت  خودمون  چون  اتاق  هارو  ریخته  بودیم  نصفه  مونده  بود 
حالا  بگم  از  اتاق  نینی  که  بالاخره  بعد  شور  و مشورت های  فراوان  قرار  شد  کیان  با  نی  نی  تو  اتاق  بزرگتر  باشن  یعنی  کیان  که همش  نگران بود  پس  اگر  من  میزم  جمع  کنم  کجا  برم  درس  بخونم  مطالعه  کنم  و غر  میزد  من   به  این  نتیجه  رسیدم  خب  طفلک  حق  داره  .دوتا  اتاق  هست  باید  کنار  بیایم  ،اتاق  هارو  جابجا  کردیم  اتاق  خواب  خودمون  رو  دادیم  نینی  که  بزرگتره و کیان  هم  میتونه  میزش  رو  یه  گوشش بزاره  ،خلاصه  طفلک  کلی  ذوق  زده  شد  ازین همه  گذشت  من  ...اما  هنوز  کامل  چیده  نشده  چون  کیان  تا  از  دانشگاه  بیاد  شبه  و دیگه  انرژیش  تموم  شده  حالا  قراره  امشب  تموم  بشه  ،فعلا  همینا  چون  میترسم  باز  بنویسم  بپره  بقیش  رو  بعدا  مینویسم 



[ پنجشنبه 23 فروردین 1397 ] [ 11:19 ق.ظ ] [ طرلان بانو ]
سلام به همه دوستا و رفقای گلم .خوبین . هپی نیو یر هورااااااااااااا 

سال نوتون مبارک باشه الهی .ایشالا بهترین روزرها در انتظار همتون باشه ...منم این روزها حسابی سنگین شدم و یکم پشت لپ تاپ نشستن برام سخت شده اینه که کمتر میام ... یه ده روز قبل عید دو ستام بلیط کنسرت بهنام .بانی رو گرفتن و کیانم اصرار که باید بری و روحیت عوض میشه  خب فقط ما خانمها بودیم و اقایون گفتن زنونه برین این بار .بدم نبود خوش گذشت ... برای چهارشنبه سوری هم دوستمون که همسایه کوچه روبروییمون میشه مارو دعوت کرد و  اتیش روشن کردن و کلی بزن و برقص کردیم و خوش گذشت  و اخرین چهار شنبه سال رو با وجود یه نی نی تو دلی جشن گرفتیم و بالن هوا کردیم و از رو اتیش با احتیاط و کمک کیان پریدیم و خلاصه که اونم  به خوشی گذشت ...

سه چهار روز قبل  از عید  هم رفتیم دکتر ویزیت کرد و گفت از پایان تعطیلات دیگه بیا تهران و زیاد تو جاده نباش ..مامانم همش اصرار داره از الان برم  بمونم ولی من کلافه میشم و دو روز میمونم میخوام برگردم خونه خودمون ...دلم میخواست شرایط یه طوری بود که  بعد از زایمانم خونه خودمون برمیگشتم اما چون تهران زایمان میکنم خب نمیشه باید چند روز تهران بمونم و  مامانم به خاطر داداش و بابام نمیتونه بیاد و این برام سحته چون کیان باید به خاطر کارش  بیاد و برگرده و مرتب تو جاده باشه  و خب برای هردومون سخته...امسال برای دومین سال ،سال تحویل خونه خودمون نبودیم .خب پارسال که عید اول بابای کیان بود  و رفتیم تهران سر خاک عید رو تحویل کردیم امسال هم کیان خیلی دلش میخواست سال تحویل تهران باشیم و منم وقتی دیدم اینطوری خوشحالش میکنم راضی شدم بریم و روز سال تحویل راهی تهران شدیم و ساعت 3 حدودا رسیدیم و دیدم هیچ کاری برای هفت سین نکرده چون طفلک مامانش دوباره نمیتونه راه بره و انگار نه انگار عمل کرده کمرشو .این شد که با کیان رفتیم خرید بساط هفت سین و اومدیم من هفت سین براش چیدم  و خیلی خوشحال شد....  موقع سال تحویل کلی همدیگرو بغل کردیم و عیدی داد مامانش و یه غم دلتنگی از نبودن باباش به دلمون نشست و کلی دعا کردیم و فال حافظ گرفتم برای هر سه مون و دیگه با کلی ارزوی خوب سال رو تحویل کردیم و بعدم به مامان بابام اینا کیان زنگ زد و دیگه تلفن ها برای تبریک شروع شد ..امسال اکثر دوستام منو شرمنده کردن و اونا برای تبریک پیشقدم شدن و کلی خوشحال شدم  بعد سال تحویلم  با کیان قدم زنان رفتیم همون نزدیکا شیرینی برای مامانش خریدیم و شامم سبزی پلو ماهی کیان درست کرد و خلاصه از خوشحالی اونا منم خوشحال بودم...فرداشم ناهار اونجا بودیم تمام خواهر برادر تنی ناتنی کیان  هم مسافرت بودن  و چقدر خوب شد اقلا ما بودیم و خود مامانش میگفت همین اومدن شما بسه بقیه هم با اینکه میتونستن یکم سفرشون عقب بندازن ننداختن مادر اما مهم اینه شما پیشمین اما خب معلوم بود دلش شکسته از نبودن بچه ها فقط یکیشون برای ناهار اومد رسید که البته چون خیلی دیر رسیدن ما ناهارمون رو یکساعت زودترش خوردیم ..بعد  از جاریم که ارایشگری بلده خواستم موهامو چتری بزنه از قبل باهاش تلفنی حرف زده بودم قرار بود قیچیش رو برداره اما کیان زیاد موافق نبود میگفت خودم اگر خواستی برات میزنم  و خب منم دیدم تا اخر بارداری موهامو که رنگ نمیکنم اقلا  با کوتاهی یه تغییری کرده باشم  تو فاصله اینکه داشت تو حموم موهای منو میزد پسر عمه کیان و خانواده اش هم اومدن خلاصه یه کوچولو نوک موهامو کوتاه کرد و چتری هم برام زد و همه تا از حموم اومدیم بیرون کلی تعریف کردن و مامان کیانم یکسره قربون صدقه میرفت که چقدر خوشگل شدی اما خب به نظر خودم خیلی هم خوب نزده بود و یکم نامرتب زده بود .. که دیشب که داشتیم حاضر میشدیم بریم مهمونی کیان برام درستش کرد یکم...دیگه  داشتم میگفتم اون روز اول عید بعدش بدو حاضر شدیم و رفتیم خونه مامان اینا برای تبریک عید . بوی قورمه سبزی مامان تا پایین پله ها اومده بود و منو مست کرده بود دیگه کیان تا 12 شب موند و شب رو رفت خونه مامانش اینا که فردا صبحش مامانش ببره سر خاک باباش ...منم شب رفتم اتاق مطالعه بابا خوابیدم و تا عصری هم به فیلم و سریال مشغول بودیم ..خیلی دلم میخواست به رسم هر سال دسته جمعی بریم تهران گردی اما واقعا سنگین شدم و راه رفتن تو خونه هم خستم میکنه زود چه برسه مسافت طولانی بخوام راه برم.. اما احتمالا یه کوچولو برنامه موزه گردی میزارم تا اخر عید ...
 کیانم کل روز در خدمت مامانش بود .... از سر خاک که برگشته بودن تا چند ساعت پشت سر هم فقط براشون مهمون اومده بود و هر وقت خواسته بود پاشه بیاد یکی زنگ خونه رو زده بود و ناچار شده بود بمونه پذیرایی کنه اخه طفلک مامانش دوباره پاهاش سر میشه و ظاهرا باید دوباره عمل کنه....دیگه تا بیاد برسه خونه مامان اینام شده بود 7-8 شب و شام خوردیم و ساعت 10:30 11 راهی خونه خودمون شدیم هرچیم مامان گفت انقدر این جاده رو نرو بمون گفتم کار دارم باید بریم  دوباره میام.... نزدیکای خونه که داشتیم می رسیدیم کیان دستمو گرفت و کلی ازم بابت اینکه باهاش همراهی کرده بودم و گذاشته بودم سال تحویل بریم خونه مامانش و اون تنها نباشه ازم تشکر کرد و گفت میدونم خیلی دلم میخواست اولین سال تحویل رو که بارداری باهم کنار هفت سین خونه خودمون  عکس و جشن بگیریم  ولی تو خانمی کردی و خواسته منو به خودت ترجیح دادی و ازت ممنونم ..هم دل اون پیرزن شاد کردی و هم دل منو. دیگه کلی ذوق مرگ شدم از این همه مراتب تشکر و قدر دانی که ازم به عمل اومد و با لبی خندون وارد خونمون شدیم و خوابیدیم ..جمعه که بیدار شدیم صبحونه  که خوردیم قرار بود کیان بره انباری رو تمیز کنه و جا برای یه سری وسیله که تو اتاق داریم باز کنه تا اتاق نی نی خالی بشه و بتونیم ایشالا اتاقش رو بچینیم از صبح رفت پایین تا 11 شب منم براش چایی و میوه و عصرونه بردم دو سه بار پایین .خوشبختانه تو ساختمونم کسی نبود و فقط ما بودیم این بود که راحت  بودیم ...هربارم چیزی میبردم کیان اصرار داشت بشینم پیشش تا باهم چایی بخوریم خستگیش در بره دیگه ساعت 11 گذشته بود کار انبار تموم شد و کلی وسیله رو رد کرده بود به این کارتن خرها و بازیافتی ها ،کلی چیزم اگهی کرده بود که بیان بخرن ..اخه از دفتر قبلیش چند تا مبل اداری مونده بود اونا رو اگهی کرد و خلاصه انبار حسابی خالی شد .حالا تا امروز فردا اتاق نی نی خالی شه که بتونیم وسیله هاشو بچینیم ...اینجایی که تخت کمد سفارش دادیم برای نی نی هم گفته تا15-10 روز دیگه سفارشمون حاضره امیدوارم بدقولی نکنه ... دوستای کیان از یه طرف داداش کیانم که شمال ویلا داره از یه طرف گیر دادن بیاین شمال یکی دوروز حال و هواتون عوض شه اما نمیدونم با شرایط من به صلاح هست یا نه .گرچه واقعا به یه سفر کوچولو نیاز دارم کیان میگه تو اذیت میشی تو راه ولی من اصرار دارم بریم مشکلی نیست البته منم بهش نمیگم ولی بیشتر به خاطر کیان میگم چون اونم به یه سفر بیشتر از من احتیاج نداشته باششه کمترم نداره .... 
 
خب فعلا همینا ...کمرم درد گرفت  برم بازم میام ....حالا باز سعی میکنم بازم تا قبل زایمان که تو اردیبهشت میشه بیام بنویسم .برای من دعا کنین دوست جونا زایمان راحتی داشته باشم ...ایشالا هرکسی در ارزو داشتن فرزندی هست خدا ناب ترین فرشته هاش رو قسمتش کنه .الهی امین
ایشالا برای تک تکتون سال خوبی باشه و روزهای خوبی در انتظار همه مون باشه و هرکس هر ارزویی داره براورده بشه .الهی امین

حافظ عزیز میگه:
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بردوام
سال خرم  فال نیکو  مال وافر  حال خوش
اصل ثابت  نسل باقی  تخت عالی  بخت رام 


پ.ن:الهی همش قسمت همه شما خوبان بشه



[ یکشنبه 5 فروردین 1397 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
سلام رفقا خوبین خوشین وقتی از شما ها خبری نیست از منم خبری نیست دیگه این به اون در ؟ 
حتما همگی سرگرم بدو بدو های قبل عیدین نه؟ ایشالا به دل خوش  و  سلامتی...
منم ای بگین نگین سلانه سلانه دارم کارهامو میکنم هرچیم همه میگن  بیخیال شو و تو این وضع چرا کار میکنی میگم نمیشه که... بالاخره خونه تمیز کردن میخواد هرجاش رو بتونم انجام میدم هرجاشم نشه  ول میکنم .مثلا کابینتا رو تمیز کردم و بوفه کریستالا رو هم چند وقت پیش تمیز کردم اما درو دیوار کار من نبود از اومدن کارگر هم خوشم نمیاد چون کسی رو نمیشناسم و دوست ندارم با کارگر تو خونه تنها  باشم و از طرفی روی اینکه بگم پاشو اینکارو کن اون کارو کنم ندارم چون سابقه نشون داده پابه پاش کار میکنم بعضا دیده شده  خودکشی میکنم  تا اون کار نکنه  خلاصه فعلا خورد خورد جوری که فشار نیاد کارهام میکنم فقط پرده و پنجره مونده که باید باز شه بره خشکشویی و کیانم شیشه هارو زحمت بکشه تمیز کنه  کی البته ؟ الله اعلم شوهرای شما کمک میکنن راستی؟....اصلا این روزها همش دلم میخواد بیرون باشم حیف این هوای دلبر نیست بمونم خونه هی بسابم؟ شماهم زود جمع و جور کنین و از روزهای اخر اسفند لذت ببرین
 دیگه اینکه ایشالا تا اخر اسفند اتاق نی نی رو باید بچینیم  و کیان هنوز اتاق کارشو خالی نکرده همش میگه کار یه روز هست نگران نباش امان از دل بزرگ این اقایون  فعلا این روزها بیشترین اختلاف نظرمون سر همینه که تورو سر جد مبارکت زودتر اتاق  رو تحویل نی نی بدین اونم همش میگه دیدی اخر منو بیرون کردی ؟ تا ایشالا بشه واسه سال دیگه خونه رو بزرگتر کنیم تا بیشتر از این  پدر و پسر باهم گلاویز نشن  دیگه اینکه این مدت دو بار ویزیت دکتر رفتم و چند روز پیش شنبه هم غربالگری مرحله سوم رفتیم و خداروهزاربار شکر دکتر راضی بود فقط دوباره یه ازمایش قند نوشت که باید شنبه برم بدم  و دیگه همینا. عصری هم قراره کیان بیاد بریم یه چرخی بزنم خرید کنیم ...این روزها کیان سر بیرون رفتن من به تنهایی خیلی گیر شده اصلا نمیزاره پامو بزارم بیرون گاهی کلافه میشم هرچی هم میگم مواظبم به خرجش نمیره بعضی وقتا هم خودش دیر میاد و خسته است و منم دلم نمیاد بگم دوباره پاشیم بریم بیرون اما یه وقتایی منو قسم میده نرو بیرون و همش نگرانه هرچیم میگم بابا تو کار داری من خودم میرم نمیزاره ..اما پریشب زدم بیرون توی بلوارمون کلی بوتیک لباس خوشگل هست که دلم میخواد هر از گاهی برم ببینم رفتم یه چرخ زدم و بعدم بارون گرفت و زود برگشتم خونه البته به کیان داشتم میرفتم گفتم یه طوریم گفتم که اگه نزاری برم خونت گردن خودته طفلک فقط گفت به محض خونه رسیدن خبر بده...ادمها هم عجیب غریب منو نگاه میکنن فکر کنم دیدن زن باردار جذابه براشون دم عابر بانکم همه میخواستن جاشون رو  به من بدن  .کیف داره مردم هوای ادمو دارنا....دوشنبه شب پیشم یکی از دوستای کیان شام دعوتمون کرده بود با دوتا دیگه از دوستامون و خانم هاشون که الان خودمون جدا از شوهرامون باهم خیلی دوستیم اونجا دعوت بودیم انقدر خوش گذشت که حد نداشت شب فوق العاده ای بود کلی بزن برقص کردیم و تا 4 پیش هم بودیم و دیگه له و لورده برگشتیم خونه   راستی واسه تولدم دوستای کلاس نگارگریم حسابی سورپرایزم کردن و برام تولد گرفتن  کادو هم چیزهای مختلف گرفتن اما بهترینش مجموعه ده جلدی کلیدر  .محمود .دولت ابادی بود که خدا میدونه چقدر خوشحال شدم چون چند وقتی بود با دوستم همزمان شروع کرده بودیم من فایل پی دی افش رو گرفته بودم با لپ تاپ میخوندم و اونم از دوستش قرض کرده بود اما من واقعا پای لپ تاپ نشستن برام سخت بود این بود که چندتایی تصمیم گرفتن برام کتابشو بخرن که خب نسبتا گرونم بود ده جلدش انگار بالای100 تومنه... خلاصه کلی اون رو ذوق مرگ شدم...
 بیشتر اوقات سرگرم این کتابم و دارم از فرصت ازادم برای  دیدن فیلم های خوب و کتاب خوندن نهایت استفاده رو میکنم .شبا هم با کیان موقع خواب یه فیلم از تو هارد انتخاب میکنیم و تنقلات میبریم اتاق خوابمون و لپ تاپم میبریم  و دیگه مشغول فیلم دیدن میشیم، بیشتر فیلم های معروف دنیا رو جمع کردیم و قراره به نوبت بزاریم ببینیم 
الانم یکم دوباره کمردرد گرفتم نشستم پشت میز .فقط اومدم یه سلامی کنم و از حال شماها جویا شم ...ایشالا به حق بزرگیش همه حالتون خوب باشه و روزهای ارومی رو سپری کنین...منم باز بتونم میام سر میزنم ....حال دلتون خوب باشه الهی
خدایا داده هاتو شکر که همگی نعمتن و به نداده هاتم شکر که همگی حکمت توست



[ چهارشنبه 9 اسفند 1396 ] [ 05:11 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ سه شنبه 17 بهمن 1396 ] [ 01:56 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ یکشنبه 1 بهمن 1396 ] [ 10:33 ق.ظ ] [ طرلان بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ چهارشنبه 20 دی 1396 ] [ 06:19 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
سلام دوست جونا خوبین؟  قرار شده زود به زود بیام بنویسم اما الان که نشستم سر نوشتن نمیدونم چرا انقدر کم انرژی هستم البته یکی از دلایلش اینه دیشب خوب نخوابیدم و الانم رفتم دوش گرفتم کلا بیحالم خداروشکر کلاس امروزم کنسله و مجبور نیستم برم بیرون ...میرم یه چرتی بزنم سرحال شدم میام . اگر امروز نشد فردا میام حال ناهار درست کردنم ندارم کیانم امروز ناهار میاد ََََ


[ سه شنبه 19 دی 1396 ] [ 10:59 ق.ظ ] [ طرلان بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ شنبه 9 دی 1396 ] [ 10:35 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ شنبه 25 آذر 1396 ] [ 12:44 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ دوشنبه 22 آبان 1396 ] [ 01:22 ب.ظ ] [ طرلان بانو ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 23 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

جونم براتون بگه که ما یه عمارت داریم به بزرگی دلامون ...توش یه طرلان بانو هست و یه غرغرالدوله *گاهی صدای خنده هاشون تا سقف اسمون بالا میره ،گاهی هم پیش میاد که ای بگی نگی دل و دماغ ندارن و صدای قهر و اخم و تخمشون به گوش فلکم میرسه...دیگه زندگیه دیگه... خودتون میدونید که بالا و پایین داره خب .... اما خوبیشون به اینه که از لحظات کم شیرین زندگیشون به سرعت میگذرن ...القصه که گاهی طرلان بانو مقصره چون زیادی قهر میکنه و گاهی غرغرالدوله بس که زیادی غر میزنه ...مثلا سر چی مثلا طرلان بانو دلش بچه میخواد تا زندگیشون ازین گرمتر شه اما غرغرالدوله میگه نه حالا وقتش نیست . اما با همه ناز و قهرهای طرلان بانو و غرای غرغرالدوله اونها عاشقن .دو تا عاشقن که جنسشون با همه عشق ها کمی فقط کمی فرق داره...*به عمارتخانه ما خوش اومدین*
عشق،بایدخوشخویی بیاورد نه تنگخویی. بایدگشاده دستی بیاورد،نه امساك....بایدشخص را آرام تر کند نه مضطرب تر. آن چیزی که بزرگان عشق میخواندند - خواه عشق زمینی خواه عشق الهی -چنین خصایصی داشت. درعشق آسمانی هم اگر کسی مدعی عاشق بودن باشد و از عشق به خدا
سخن بگوید اما خوشخو، آرام و ایثارگرنباشد، ادعایی به گزاف داشته است.
موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب