*عمارتخانه طرلان بانو و غرغرالدوله*
*لحظه ها عریانند ... به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز*
نویسندگان
سلام به همه دوستانی که تا امروز با من و همراه من بودن ...سال 92 بود که حس میکردم باید جایی داشته باشم فارغ از دنیای واقعی تا در اون از همه خوشی ها و ناخوشی های زندگیم بنویسم ..جایی که حالم رو بهتر کنه و یا خوشی  و ناخوشی هام رو بدون اینکه کسی منو بشناسه با کسی شریک بشم.کسانی که چون منو نمیشناسن  راحت و بی دغدغه از هرانچه خوشحال یا ناراحتم میکنه بنویسم ...از اون تاریخ 4 سال گذشته و من هفته  ای اقلا یکی دو پست تا همین چند ماه پیش مینوشتم..مدتیست دست و دلم به نوشتن نمیره و دلایلش هم زیاد مهم نیست فقط همین بس که همه چیز خوبه و نگران نباشین و من و کیان همچنان عاشقانه همدیگرو دوست داریم و زندگی کما فی سابق در جریانه و من در حال مخ زدنم برای بی بی و کیانم نرم شده و قراره به زودی اگر خدای مهربون بخواد بریم برای کارهای مقدماتی و ازمایش ووالبته باز به شرطیه که کیان از بعضی جهات به قولی  دبه نکنه چون همش مسایل مالی رو بهونه میکنه و منم تا حد زیادی بهش حق میدم ولی همه چیزو سپردیم دست خدا فعلا 
اینارو گفتم فقط چون میبینم هنوزم هستن کسانی که به من محبت دارن و برای خوندن نوشته هام به اینجا سر میزنن گفتم وظیفه منه که بیام بگم من دیگه اینجا نمینویسم ...شاید وقتی دیگه از جایی دیگه شروع کنم اما  این وب و این محیط برای من باعث تحولاتی خیلی قشنگی در زندگیم و در نگرشم در دیدن خوبی های زندگیم شد چون وقتی هفته به هفته سعی برنوشتن روزمرگی هام میکردم تازه میفهمیدم چقدرررر خوشبختم و چقدر خدا نسبت به من لطف داشته و ازش هربار بیشتر شاکر میشدم چون با خوندن دوباره پستای خودم تازه میفهمیدم خدا چقدر نعمت در اختیار من گذاشته و من  واقعا باید جایی اینهارو بنویسم برای روزهایی که کسل و دل خسته از کم و کاست و ناملایمات زندگی میشم بخونم و دوباره انرژی بگیرم....اما حالا بعد چهار سال به دلایل کاملا شخصی دیگه فرصت نوشتن نمیکنم و دیگه حس نوشتنم مثل سابق نیست ....شاید بعد ازین بنویسم اما یا در چرکنویس یا به شکل رمزی ....دلیلش رو نپرسین چون واقعا نمیدونم خودمم چرا.......اما اینجا برام الهام بخش روزهای خوب و اتفاقات شیرین زندگیم بوده و هست ..فقط ازونجایی که هیچ وقتی یکنواخت شدن هیچ چیزی رو تو زندگیم دوست ندارم باید مدتی فاصله بگیرم و برم.....کرکره اینجا بسته خواهد شد تا روزی که مثل گذشته حس و شور نوشتن داشته باشم.
 از همه دوستانی که منو دنبال میکردین ممنونم مرسی که کنارم بودین ....براتون ارزوی بهترینها رو دارم همیشه و هرجا که هستین ...الهی داده هایت رو شکر که همگی نعمتن و به نداده هایت شکر که همگی حکمت توست .تو شبهای قدر لطفا برای منم خیلی دعا کنین  التماس دعا 



[ پنجشنبه 25 خرداد 1396 ] [ 11:27 ق.ظ ] [ طرلان بانو ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

جونم براتون بگه که ما یه عمارت داریم به بزرگی دلامون ...توش یه طرلان بانو هست و یه غرغرالدوله *گاهی صدای خنده هاشون تا سقف اسمون بالا میره ،گاهی هم پیش میاد که ای بگی نگی دل و دماغ ندارن و صدای قهر و اخم و تخمشون به گوش فلکم میرسه...دیگه زندگیه دیگه... خودتون میدونید که بالا و پایین داره خب .... اما خوبیشون به اینه که از لحظات کم شیرین زندگیشون به سرعت میگذرن ...القصه که گاهی طرلان بانو مقصره چون زیادی قهر میکنه و گاهی غرغرالدوله بس که زیادی غر میزنه ...مثلا سر چی مثلا طرلان بانو دلش بچه میخواد تا زندگیشون ازین گرمتر شه اما غرغرالدوله میگه نه حالا وقتش نیست . اما با همه ناز و قهرهای طرلان بانو و غرای غرغرالدوله اونها عاشقن .دو تا عاشقن که جنسشون با همه عشق ها کمی فقط کمی فرق داره...*به عمارتخانه ما خوش اومدین*
عشق،بایدخوشخویی بیاورد نه تنگخویی. بایدگشاده دستی بیاورد،نه امساك....بایدشخص را آرام تر کند نه مضطرب تر. آن چیزی که بزرگان عشق میخواندند - خواه عشق زمینی خواه عشق الهی -چنین خصایصی داشت. درعشق آسمانی هم اگر کسی مدعی عاشق بودن باشد و از عشق به خدا
سخن بگوید اما خوشخو، آرام و ایثارگرنباشد، ادعایی به گزاف داشته است.
موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب