*عمارتخانه طرلان بانو و غرغرالدوله*
*لحظه ها عریانند ... به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز*
نویسندگان
سلام به همه دوستا و رفقای گلم .خوبین . هپی نیو یر هورااااااااااااا 

سال نوتون مبارک باشه الهی .ایشالا بهترین روزرها در انتظار همتون باشه ...منم این روزها حسابی سنگین شدم و یکم پشت لپ تاپ نشستن برام سخت شده اینه که کمتر میام ... یه ده روز قبل عید دو ستام بلیط کنسرت بهنام .بانی رو گرفتن و کیانم اصرار که باید بری و روحیت عوض میشه  خب فقط ما خانمها بودیم و اقایون گفتن زنونه برین این بار .بدم نبود خوش گذشت ... برای چهارشنبه سوری هم دوستمون که همسایه کوچه روبروییمون میشه مارو دعوت کرد و  اتیش روشن کردن و کلی بزن و برقص کردیم و خوش گذشت  و اخرین چهار شنبه سال رو با وجود یه نی نی تو دلی جشن گرفتیم و بالن هوا کردیم و از رو اتیش با احتیاط و کمک کیان پریدیم و خلاصه که اونم  به خوشی گذشت ...

سه چهار روز قبل  از عید  هم رفتیم دکتر ویزیت کرد و گفت از پایان تعطیلات دیگه بیا تهران و زیاد تو جاده نباش ..مامانم همش اصرار داره از الان برم  بمونم ولی من کلافه میشم و دو روز میمونم میخوام برگردم خونه خودمون ...دلم میخواست شرایط یه طوری بود که  بعد از زایمانم خونه خودمون برمیگشتم اما چون تهران زایمان میکنم خب نمیشه باید چند روز تهران بمونم و  مامانم به خاطر داداش و بابام نمیتونه بیاد و این برام سحته چون کیان باید به خاطر کارش  بیاد و برگرده و مرتب تو جاده باشه  و خب برای هردومون سخته...امسال برای دومین سال ،سال تحویل خونه خودمون نبودیم .خب پارسال که عید اول بابای کیان بود  و رفتیم تهران سر خاک عید رو تحویل کردیم امسال هم کیان خیلی دلش میخواست سال تحویل تهران باشیم و منم وقتی دیدم اینطوری خوشحالش میکنم راضی شدم بریم و روز سال تحویل راهی تهران شدیم و ساعت 3 حدودا رسیدیم و دیدم هیچ کاری برای هفت سین نکرده چون طفلک مامانش دوباره نمیتونه راه بره و انگار نه انگار عمل کرده کمرشو .این شد که با کیان رفتیم خرید بساط هفت سین و اومدیم من هفت سین براش چیدم  و خیلی خوشحال شد....  موقع سال تحویل کلی همدیگرو بغل کردیم و عیدی داد مامانش و یه غم دلتنگی از نبودن باباش به دلمون نشست و کلی دعا کردیم و فال حافظ گرفتم برای هر سه مون و دیگه با کلی ارزوی خوب سال رو تحویل کردیم و بعدم به مامان بابام اینا کیان زنگ زد و دیگه تلفن ها برای تبریک شروع شد ..امسال اکثر دوستام منو شرمنده کردن و اونا برای تبریک پیشقدم شدن و کلی خوشحال شدم  بعد سال تحویلم  با کیان قدم زنان رفتیم همون نزدیکا شیرینی برای مامانش خریدیم و شامم سبزی پلو ماهی کیان درست کرد و خلاصه از خوشحالی اونا منم خوشحال بودم...فرداشم ناهار اونجا بودیم تمام خواهر برادر تنی ناتنی کیان  هم مسافرت بودن  و چقدر خوب شد اقلا ما بودیم و خود مامانش میگفت همین اومدن شما بسه بقیه هم با اینکه میتونستن یکم سفرشون عقب بندازن ننداختن مادر اما مهم اینه شما پیشمین اما خب معلوم بود دلش شکسته از نبودن بچه ها فقط یکیشون برای ناهار اومد رسید که البته چون خیلی دیر رسیدن ما ناهارمون رو یکساعت زودترش خوردیم ..بعد  از جاریم که ارایشگری بلده خواستم موهامو چتری بزنه از قبل باهاش تلفنی حرف زده بودم قرار بود قیچیش رو برداره اما کیان زیاد موافق نبود میگفت خودم اگر خواستی برات میزنم  و خب منم دیدم تا اخر بارداری موهامو که رنگ نمیکنم اقلا  با کوتاهی یه تغییری کرده باشم  تو فاصله اینکه داشت تو حموم موهای منو میزد پسر عمه کیان و خانواده اش هم اومدن خلاصه یه کوچولو نوک موهامو کوتاه کرد و چتری هم برام زد و همه تا از حموم اومدیم بیرون کلی تعریف کردن و مامان کیانم یکسره قربون صدقه میرفت که چقدر خوشگل شدی اما خب به نظر خودم خیلی هم خوب نزده بود و یکم نامرتب زده بود .. که دیشب که داشتیم حاضر میشدیم بریم مهمونی کیان برام درستش کرد یکم...دیگه  داشتم میگفتم اون روز اول عید بعدش بدو حاضر شدیم و رفتیم خونه مامان اینا برای تبریک عید . بوی قورمه سبزی مامان تا پایین پله ها اومده بود و منو مست کرده بود دیگه کیان تا 12 شب موند و شب رو رفت خونه مامانش اینا که فردا صبحش مامانش ببره سر خاک باباش ...منم شب رفتم اتاق مطالعه بابا خوابیدم و تا عصری هم به فیلم و سریال مشغول بودیم ..خیلی دلم میخواست به رسم هر سال دسته جمعی بریم تهران گردی اما واقعا سنگین شدم و راه رفتن تو خونه هم خستم میکنه زود چه برسه مسافت طولانی بخوام راه برم.. اما احتمالا یه کوچولو برنامه موزه گردی میزارم تا اخر عید ...
 کیانم کل روز در خدمت مامانش بود .... از سر خاک که برگشته بودن تا چند ساعت پشت سر هم فقط براشون مهمون اومده بود و هر وقت خواسته بود پاشه بیاد یکی زنگ خونه رو زده بود و ناچار شده بود بمونه پذیرایی کنه اخه طفلک مامانش دوباره پاهاش سر میشه و ظاهرا باید دوباره عمل کنه....دیگه تا بیاد برسه خونه مامان اینام شده بود 7-8 شب و شام خوردیم و ساعت 10:30 11 راهی خونه خودمون شدیم هرچیم مامان گفت انقدر این جاده رو نرو بمون گفتم کار دارم باید بریم  دوباره میام.... نزدیکای خونه که داشتیم می رسیدیم کیان دستمو گرفت و کلی ازم بابت اینکه باهاش همراهی کرده بودم و گذاشته بودم سال تحویل بریم خونه مامانش و اون تنها نباشه ازم تشکر کرد و گفت میدونم خیلی دلم میخواست اولین سال تحویل رو که بارداری باهم کنار هفت سین خونه خودمون  عکس و جشن بگیریم  ولی تو خانمی کردی و خواسته منو به خودت ترجیح دادی و ازت ممنونم ..هم دل اون پیرزن شاد کردی و هم دل منو. دیگه کلی ذوق مرگ شدم از این همه مراتب تشکر و قدر دانی که ازم به عمل اومد و با لبی خندون وارد خونمون شدیم و خوابیدیم ..جمعه که بیدار شدیم صبحونه  که خوردیم قرار بود کیان بره انباری رو تمیز کنه و جا برای یه سری وسیله که تو اتاق داریم باز کنه تا اتاق نی نی خالی بشه و بتونیم ایشالا اتاقش رو بچینیم از صبح رفت پایین تا 11 شب منم براش چایی و میوه و عصرونه بردم دو سه بار پایین .خوشبختانه تو ساختمونم کسی نبود و فقط ما بودیم این بود که راحت  بودیم ...هربارم چیزی میبردم کیان اصرار داشت بشینم پیشش تا باهم چایی بخوریم خستگیش در بره دیگه ساعت 11 گذشته بود کار انبار تموم شد و کلی وسیله رو رد کرده بود به این کارتن خرها و بازیافتی ها ،کلی چیزم اگهی کرده بود که بیان بخرن ..اخه از دفتر قبلیش چند تا مبل اداری مونده بود اونا رو اگهی کرد و خلاصه انبار حسابی خالی شد .حالا تا امروز فردا اتاق نی نی خالی شه که بتونیم وسیله هاشو بچینیم ...اینجایی که تخت کمد سفارش دادیم برای نی نی هم گفته تا15-10 روز دیگه سفارشمون حاضره امیدوارم بدقولی نکنه ... دوستای کیان از یه طرف داداش کیانم که شمال ویلا داره از یه طرف گیر دادن بیاین شمال یکی دوروز حال و هواتون عوض شه اما نمیدونم با شرایط من به صلاح هست یا نه .گرچه واقعا به یه سفر کوچولو نیاز دارم کیان میگه تو اذیت میشی تو راه ولی من اصرار دارم بریم مشکلی نیست البته منم بهش نمیگم ولی بیشتر به خاطر کیان میگم چون اونم به یه سفر بیشتر از من احتیاج نداشته باششه کمترم نداره .... 
 
خب فعلا همینا ...کمرم درد گرفت  برم بازم میام ....حالا باز سعی میکنم بازم تا قبل زایمان که تو اردیبهشت میشه بیام بنویسم .برای من دعا کنین دوست جونا زایمان راحتی داشته باشم ...ایشالا هرکسی در ارزو داشتن فرزندی هست خدا ناب ترین فرشته هاش رو قسمتش کنه .الهی امین
ایشالا برای تک تکتون سال خوبی باشه و روزهای خوبی در انتظار همه مون باشه و هرکس هر ارزویی داره براورده بشه .الهی امین

حافظ عزیز میگه:
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بردوام
سال خرم  فال نیکو  مال وافر  حال خوش
اصل ثابت  نسل باقی  تخت عالی  بخت رام 


پ.ن:الهی همش قسمت همه شما خوبان بشه



[ یکشنبه 5 فروردین 1397 ] [ 11:12 ق.ظ ] [ طرلان بانو ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

جونم براتون بگه که ما یه عمارت داریم به بزرگی دلامون ...توش یه طرلان بانو هست و یه غرغرالدوله *گاهی صدای خنده هاشون تا سقف اسمون بالا میره ،گاهی هم پیش میاد که ای بگی نگی دل و دماغ ندارن و صدای قهر و اخم و تخمشون به گوش فلکم میرسه...دیگه زندگیه دیگه... خودتون میدونید که بالا و پایین داره خب .... اما خوبیشون به اینه که از لحظات کم شیرین زندگیشون به سرعت میگذرن ...القصه که گاهی طرلان بانو مقصره چون زیادی قهر میکنه و گاهی غرغرالدوله بس که زیادی غر میزنه ...مثلا سر چی مثلا طرلان بانو دلش بچه میخواد تا زندگیشون ازین گرمتر شه اما غرغرالدوله میگه نه حالا وقتش نیست . اما با همه ناز و قهرهای طرلان بانو و غرای غرغرالدوله اونها عاشقن .دو تا عاشقن که جنسشون با همه عشق ها کمی فقط کمی فرق داره...*به عمارتخانه ما خوش اومدین*
عشق،بایدخوشخویی بیاورد نه تنگخویی. بایدگشاده دستی بیاورد،نه امساك....بایدشخص را آرام تر کند نه مضطرب تر. آن چیزی که بزرگان عشق میخواندند - خواه عشق زمینی خواه عشق الهی -چنین خصایصی داشت. درعشق آسمانی هم اگر کسی مدعی عاشق بودن باشد و از عشق به خدا
سخن بگوید اما خوشخو، آرام و ایثارگرنباشد، ادعایی به گزاف داشته است.
موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب